تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    احساس کردم برای پیشرفت باید کوچ کنم،باید کمی جدی تر بنویسم،احساس کردم و چند روز است که فکر میکنم،استخاره کردم،فال گرفتم...همه اش خوب در آمد.
    الـــآن هم نمی خواهم از اینجا بروم.
    اما برایِ مدتی میروم تا ببینم تغییر میتواند باعثِ پیشرفت باشدیا نه ؟!...اگر اینطور بود که چه خوب...اما اگر پیشرفتی نداشتم که دوباره به همین جا برمیگردم :)
    آدرسِ خانه جدیدم را میخواستم به کسی ندهم،اما دلم نیامد...این شما و این خانه جدیدِ من :

  • نظر پنجشنبه 1393/04/19 پنجشنبه 1393/04/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اگر من یه موقع بخوام یه جایغ دیگه،توی یه وب دیگه ادامه بدم؛واکنشِ شما چیه؟!
  • نظر سه شنبه 1393/04/17 سه شنبه 1393/04/17 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    خدا جونم از اون بالا
    یه قِل بخور پایین بیا
    بیا طناب بازی کنیم
    تو باغچه آب بازی کنیم



    این بیت ها را دقیقا وقتی یادم آمد که داشتم با خدا حرف میزدم،داشتم به خدا میگفتم:خداجونم میشه از اون بالا فقط هفته ای یه بار،اصلن ماهی یه بار؛میشود بیایی و فقط یک بوس از روی لپم بکنی؟فقط یه بوس خدا !!؟
    میشود این یک بوس را به جای صلواتی که آن روز که کنارِ باغچـــــهـِ همسایه داده بودم بنویسی؟ :)


    +خدایا میشود از اون جا...؛

    +این بیت را از کتابِ خرمن شعر خردسالانی که داداشم پنـج سالِ پیش برام خریده بود حفظ کردم!
  • نظر دوشنبه 1393/04/16 دوشنبه 1393/04/16 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    کنارت ده تا دخترِ دبیرستانی نشسته باشند و آن طرف هم یک روانشناس که از هر حرکتت برای خودش یک چیزی برداشت میکند نشسته باشد؛ترس ندارد آیا؟
  • نظر دوشنبه 1393/04/16 دوشنبه 1393/04/16 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما دیروز تو خونه مون نشسته بودیم که یه هو تلفن زنگ خورد و داداش بزرگـــمـ  گفت:میاید بریم افطار نمایشگاهِ قرآن؟
    مامانمم داشت باهاش صحبت می کرد.
    منم از این پشت داشتم پرپر میزدم که بریـــــــــــم:دی
    بابامو با هر ترفندی که بود راضی کردیم پاشیم بریم
    البته قبلنا نمایشگاه مصلی بود اما امسال آوردنش باغ موزه...آقا ما روانی شدیم یعنیــ
    این قدر پیاده روی داره که خدا میدونه(!)
    آره رفتیم داداشم چندتا کتاب خرید میخواست کارت بکشه کارتخوان خراب بود :|
    دوباره با بد بختی عابر بانک پیدا کردیم و پول گرفتیم :\
    اصلن یه وضی بوداااا
    اما خوب بود؛خوش گذشت :)

    +اینکه من این روزا کم می نویسم دوستان خبر دارند :)
  • نظر شنبه 1393/04/14 شنبه 1393/04/14 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینکه مثلا تولدِ یکی از بهترین دوست هایت باشد و بعدش تو یادت برود بهش تبریک بگویی خیلی وحشتناک است!نـــــهـ؟
  • نظر جمعه 1393/04/13 جمعه 1393/04/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    همین دیشب بود گمان کنم !
    داشتم فکر میکردم که روی کاغذ نوشتن بهتر است و یا رویِ صفحه مجازیـ ؟
    اما هر چه قدر به سلول هایِ خاکستری مغزِ دخترانه ام فشار آوردم نتوانستم جوابِ سوالم را پیدا کنم(!)
    حتی نزدیک بود از نوشتن هم منصرف شوم تا اینکه یک هو چیزی جرقه زد در ذهــــنم(!!!)فهمیدم که نوشتن هر طور که باشد خوب است.چه در سَفَر باشی و چه در یک بیابانِ خشک کنار بوته های خاردار نشسته باشی؛یا اینکه مثلا در یک گوشـــهـ ساحل پاهایت را بغل گرفته باشی و صدایِ آب آرامشِ جانت باشد،فرقیـ نمی کند.
    مهم این جاست که نوشتن خوب است...اصلا هر چیزی که بتواند مـغـزِ کوچولویت را که از صبح هزارتا فکر کرده آرام کند تا بتواند حـــرف هایش را از آن بالا قِل بدهد پایین خیلی خوب است(!)
    هر اتفاقی که ذهنِ متشوشت را از در هم ریختگی نجات دهد میتواند یک معجزه ای مثلِ بچه دار شدن زکریا بعد از سال ها باشد.اینطور نیست ؟
    البته یادمان نرود که نوشتن بعد از سبک کردن یک دونقطــهـ و پـرانـتــــــــ :) ــز ناقابل هم به آدم هدیـهـ می کند.

  • برچسب سلول های خاکستری, نوشتن, معجزه,
    نظر جمعه 1393/04/13 جمعه 1393/04/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    همیشه آرزویم این بوده که یک خواهری،دختری،خدمتکاریــ یا هر جنسِ مونثِ دیگری توی خانه داشته باشم که مادر نباشد؛مادر داشتن با تمامِ خوبی های تمام نشدنی اش نمی تواند جای خالی یک مونثِ مهربان را پر کند که نصیحت بلد نیست،راه و چاه نشان دادن بلد نیست و فقط و فقط شنیدن بلد است.

    دلم همیشه جنسِ لطیفیـ را خواسته که تنها کارش این باشد که حــرف هایم را بشنود.شاید هم به خاطرِ این است که همیشه هر کس وقتی با من حرف میزند و درد و دل میکند تنها می شنوم.

    من دلداری دادن بلد نیستم،از همدردی کردن چیزی سر در نمی آورم.من فقط بلدم بشنوم و گاهی هم میانِ شنیدن صحبت هایش بگویم "خب" یا لبخند بزنم؛ابروهایم را بالا بیندازم و باز دوباره بشنوم و بشنوم و بشنوم.

    میدانید چیست؟راستش من از آن آدم هایی هستم که بلد نیستند سرِ یک موضوع تمرکز کنند و مدام از این شاخه به آن شاخه می پرند و ذهنشان متمرکز نیست
    ،آرام نیستند.

    گاهی زیاد پر حرف می شوند(!!!)آدم های دیگر این جور "آدم" ها را دوست ندارند و آخرش می شود اینکه ذهنِ من نا آرام است .

    بعضی وقت ها من حرف هایی میزنم که دیگر تحملشان سخت است
    ،گاهی حرف هایم تلخ می شود و دقیقا اوجِ اوجِ بدبختی همین جاست(!)

    دقیقا همین وقت هاست که دلم یک مونثِ مهربانِ آرام می خواهد که بنشانمش رو به رو و حرف بزنم و حرف بزنم و باز هم حرف بزنم و او فقط بشنود.

    آخ که من نه خواهر دارم
    ،نه دختری و نه هیچ مونثِ مهربانِ آرامِ دیگری...

    +چیزِ زیادی می خواهم مگر؟!؟!


  • برچسب آخ که من نه خواهر دارم, نه دختری و نه هیچ مونثِ مهربانِ آرامِ دیگری...,
    نظر چهارشنبه 1393/04/11 چهارشنبه 1393/04/11 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    هیچ حسی قشنگ تر از اینکه داری به این فکر میکنی که چقدر دلت برای یه نفر  تنگ شده و همون موقع همون یه نفر درِ رو باز کنه و بهت لبخند بزنه نیست ،اصلن قشنگ ترین حسِ دنیا است(!!!)

    +دیشب شبِ خوبی بود :)


  • نظر چهارشنبه 1393/04/11 چهارشنبه 1393/04/11 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    مسجدِ ما(مسجدی که نزدیکمونه،منظورم مسجد انصار)ماه رمضانِ هر سال برنامه داره."ایـــــــن"پست را قبلا درباره معلم های پارسالش نوشته بودم.
    امسال من رفتم اونجا تا اینکه یکی از معلم هایی که سالِ قبل فقط دو یا سه جلسه اومده بودش ،اومدش و شروع کرد به حرف زدن.
    بعدش شروع کرد از گفتنِ خاطراتش.میگفت تو دانشگاهِ امیر کبیر استادِ رشته معارفه؛و تا حالا با هیچ پسری کلاس نداشته.میگفت یه روز پا شدم اولِ ترم بودش رفتم تو دفترِ اساتید نشستم و یه هو دیدم چند تا پسرِ خوشتیپ(منظور از خوشتیپ:خوشگل،درشت،مودب،نجیب،چهارشونه؛فهمیدین یا بیشتر بگم؟)دارند میزنن تو سرو کله هم.میگفت تو دلم گفتم:خدا به دادِ استادشون برســهـ.
    میگفت بهم گفتن،شما برین اتاقِ 202
    منم پاشدم و رفتم دربِ کلاس رو باز کردم و دیدم همه اونااااا تو کلاسِ منن(!!!!!!)
    میگفت:درِ کلاس رو بستم و اومدم فرار کنم اما دیدم نمیشه و بسم الله گفتم و واردِ کلاس شدم.
    داشتم درس میدادم که یه هویی تیکه کلامِ همیشگیم رو گفتم:بچه ها،بیاین اینجا
    میگفت:پسرا همه با هم در حالیـ که داشتند پا می شدند گفتن:یا الله استاد
    میگفت :منم ریزه میزه گیر افتاده بودم با اون چند تا پسرِ قد بلند .میگفت گفتم به خدا تیکه کلامه،منظورم اینه که حواستون بیاد اینجا ؛بشینین سرِ جاتون :دی
    ما ها هم از خنده همه رو زمین پخش بودیم(اصلن دیروز از بس خندیدم تو خونه همش نیشم باز بود)
    ولی میگفت یکی از این پسرا بودش کِ خیلی نجیب بود اصلن به دخترا توجه نمی کرد،یه روز اومد پیشِ من و گفت:استاد،من خانواده ام ازدواجم رو سپردن دستِ خودم و میخواااام شما برام زن پیدا کنین و من تا حالا با هیچ دختری دوست نشدم.
    خانومه میگفت:خیلی خوشتیپ بود منم یه دختر بهش معرفی کردم نیمه شعبان هم عقدشون بوده مثلِ اینکه
    همون موقع یکی از بچه های دبیرستانی گفت:ماشـــالا،ماشـــــالا
    خانومه گفت:الآن زن داره لازم نیست دیگه خودتو بکشی
    ما هم که همه داشتیم به اون میخندیدیم که یه هو گفت:هان چیه؟اگه فردا شماها چشمش میزدین کور میشد خوب بود؟نه!خوب بود؟
    خانومه گفت:تو آروم باش؛خودم برات یکی از خوشگلاش رو جدا میکنم
    قرار شده دوشنبه هفته بعد یکی از دانشجوهاش که مسیحیه و اسمش "هانا"بیاره ما ببینیمش.قضیه هانا رو همون روز مفصل براتون تعریف میکنم



  • نظر سه شنبه 1393/04/10 سه شنبه 1393/04/10 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ﺑﻌﻀﯽ ﺍشک ها ﻫﺴﺘﻨﺪ... 
    بی ﺩﻟﯿﻞ ، بی ﺑﻬﺎﻧﻪ ، یک ﺩﻓﻌﻪ ای ، ﻧﺼﻒ ﺷﺒﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ می ﮐﻨﻨﺪ...

    ^ساعت دوازده و بیست دقیقه بامداد فاطمه وبلاگ نویسی که سعی دارد تا سحر بیدار باشد دارد برایتان مینویسد   :)))

    ^خواب دیدم نیستی
    تعبیر آمد میرسی
    هر چه من دیوانه ام؛ابن سیرین بیشتر


    ^صبح با یه پست زیااااد میام،منتظر باشید لطفن
  • نظر دوشنبه 1393/04/9 دوشنبه 1393/04/9 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من به همگیـــــ برد تیم والیــــبال رو تبریک میگم
    خیلی خیلی خوشحـــــــــــآلـمـ  :))))))

  • نظر یکشنبه 1393/04/8 یکشنبه 1393/04/8 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    "ایـــــــــــن" خانوم کوشولو که میبینید کوثــــر خانوم هستند :)



    این هم من و دختر خالم و خالمیم در حالِ چیدن سبزی در حیاطِ خانه شان :
    )


  • نظر یکشنبه 1393/04/8 یکشنبه 1393/04/8 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    هر کلمه یا حتی یک حرف می تواند بیشتر از آنچه که هست حرف بزند...خیلی بیشتر...معنی اش میشود یک چیزی شبیه به انکه فلفل نبین چه ریزه!
    ممکن است یک جمله کوتاه بتواند خیلی احساسات و عواطف را به نمایش بگذارد
    ...اصلن برای گفتنِ "بعضی"چیزها نباد دو صفحه توضیح دهی می شود تمام معنا را در دو یا سه کلمه گنجاند و ربان پیچی شده تحویلِ مخاطب داد...مثلا اینکه همین جمله "دوستت دارم"می تواند خیلی ارزشمند باشد تا اینکه هزارتا کلمه ببافی.
    من تازگی ها فهمیدم که آدم هر چه که بیشتر حرف می زند بیشتر هم گـــــند می زند
    ...گند میزند به زندگی اش،آینده اش...اصلن این چرندیات چیست که من می گویم...ذهنم همه جا هست جز دقیقا جایی که باید باشد...وقتی خودت به یک چیزی گند میزنی باید عواقبش ر هم قبول کنی دیگر(!!!)مگر این طور نیست؟
    تازه وقتی قدر یه سری آدما رو میدونی که بعد از یه ذهنِ خراب وقتی باهات حرف می زنند میتونی بخندی :)

    +ماه رمضونتون مبارک باشهـ،به زودی درباره اش می نویسم
    +من هم روزه هستم :دی

  • برچسب من, روزه, چرندیات ذهن من, ماه رمضان,
    نظر یکشنبه 1393/04/8 یکشنبه 1393/04/8 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    پست بعضی آدم ها فقط آمده اند که تو را عاشق کنند را خودم خوانده ام و بسیـ دوستش دارم مخصوصا با آهنگِ وبلاگم همخوانیــ زیادی دارد...گوش کردنش ضرری به شما نمی رساند مطمئن باشید...فقط سعی کنید بعد یا قبلش آهنگ وبم را گوش کرده باشید تا تاثیر گذاری اش را حس کنید.


    [دانلود]
  • برچسب من, صوتی, آهنگ,
    نظر شنبه 1393/04/7 شنبه 1393/04/7 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی آدم ها فقط برای این به دنیا آمده اند که چند ساعتی یا شاید هم چند روزی فکرت را درگیر خودشان کنند و بروند.
    بعضی آدم ها فقط آمده اند تا توسط چند نفر دوست داشته شوند و بعدش بروند به یک جایِ دور...یک جایی که هیچ بنی بشری دستش به آنها نرسد(شاید هم یک نفر باشد!)
    اصلا راستش این است که بعضی آدم ها هستند که فقط از آنها خاطره خوب داری...حتی اخم کردن هایشان...حتی تر لبخند های کوچکشان قند را در دلت آب می کنند.
    این آدم ها نیامده اند که برایِ تو باشند.فقط آمده اند و بعد می روند.
    این آدم ها تا آخرِ عمر آن گوشه قلبت...آری؛همان جایی که هیچ کس نمی شناستش و فقط خودِ خودِ تو از آن خبر داری می نشینند و هرگز هم از یاد نمی روند...فقط هرچــــهـ که می گذرد تو بیشتر از قـــبل دوستـــ
    ــــشان داری.
    همین




    +این آدم فرضی است و وجودِ خارجی ندارد...قضاوت نکنید لطفن
    بعدا نوشت:آهنگ وب عوض شد...خیلی نازه...درستهـ غمگینهـ...اما خوبه
  • برچسب عاشق, وجودِ خارجی, آدمِ فرضی, قلب, دور,
    نظر جمعه 1393/04/6 جمعه 1393/04/6 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
  • نظر جمعه 1393/04/6 جمعه 1393/04/6 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما روزِ دوشنبه به همراهِ مامان و بابا وداداش و پدر بزرگم رفتیم قم،اونجا هتل داشتیم(بعلـه دیگهـ :دی)رفتیم و اینا که داداش بزرگم زنگید و گفتش من اونجا فردا و پس فردا امتحان دارم(حوزه میخونه داداشم،امتحاناش تو قمهـ)اینطوری شد که اونا هم اومدن.
    (ایـــــن) بابا بزرگمه .رفتیم حرم...یعنی قم آتیش میبارید...یه وضعیــ بود...نماز مغرب و عشاء حرم بودیم...جاتون خالیـ خیلی خوش گذشت بهمون...بعدش هم که من بدو بدو اومدم هتل که دونگ یی ببینم(خنده ندارهـ)البته نتونستم ببینم...کوثر همین جوری جیغ و داد میکرد :|
    آره دیگه شبم خوابیدیم و فرداش مامانم اینا رفتن برا نماز صبح حرم و من هم خوابیدم :دی
    حدودِ ساعتای ده صبح هم راه افتادیم به سمتِ ملایر...البته داداش بزرگم موندن که امتحان بده.
    اولش که رسیدیم ملایر رفتیم بهشت هاجر(سرِ قبرِ مادر بزرگ و دایی ام که شهید شده)بعدش هم رفتیم خونه خالم ایناااا.
    اونجا هم شربت سنیج خوردیم و بسیـ خنک شدیم.همون شب هم تولد مائده(دختر داییم که هم سنه منه)بودش و ما هم داییمو مجبور کردیم شیرینی بخره تا ما براش تولد بگیریم...رفتیم خرید و من هم برای خودم (ایـــــــن) رو گرفتم .شب هم برا اون تو خونه خالم اینا تولد گرفتیم...البته باباش قبلا بهش هدیه داده بودش اما ما گفتیم اونجا هم یه چیزی بده و باباش لطف کرد یه پنج تومنی داد :|
    بابا بزرگم هم پونزده تومن داد...مامانش هم (ایــــــــن) رو داد.من هم (ایــــــــن)رو دادم...دختر خالم هم یه دونه گیتار داد(البته تزیینی بودااا :دی)که یادم رفت ازش عکس بگیرم :(
    تو تولد هم پسر خالم مداحی و مولودی و از این جور چیزها بلده برامون خوند و ما دست زدیم...خیلی خیلی خوش گذشت...شمع هم نداشتیم کبریت فوت کرد :|
    آهان تا یادم نرفته بگم پسر داییم(داداش کوچیکه همین مائده)براش یه نقاشی کشید و داد :)))
    به همه هم کلی خوش گذشت.من و دخترخالم هم شب رفتیم خونه داییم اینا بخوابیم و فرداش این دوتا کلاسِ والیبال داشتند من هم باهاشون رفتم نگاشون کردم :\
    ظهر هم دیگه برگشتیم خونه خالم اینا و قرار بر این شد که ظهرش تو اوجِ گرما بریم پارک سیفیه برای ناهار :|
    رفتیم ولی آب پز شدیم و برگشتیم...تازه فکرشم بکنین آشِ خیار داشتیم ناهار(یه آشِ ملایریه)
    من و دختر خالم هم کمی والیبال بازی کردیم و الا کلنگیا الِکُلَنگ؟بازی کردیم.(ایــــــن)هم زهرا خانومه؛دختر دایی سعیدم :دی
    (ایــــــــن) هم پارک سیفیه می باشد :)
    و دقیقا موقعی که هوا داشت خنک میشد برگشتیم...تو راهِ برگشت هم دایی سعیدم هی ویراژ میداد و ترمز میزد و لاستیکاش صدا میداد و ما هم همگی جیغِ بنفش میکشیدم ولیــ خد ـآ وکیلی خیلی مــــزه داد.
    شب هم که بازی ایران و بوسنی بود .من و دخترخالم و داداشم و پسر خالم و اون یکی پسر خالم و شوهر خالم و بابام و پسر داییم و اون یکی پسر خالم و داییم  نشستیم فوتبال دیدن(کسیـ جا نموندـهـ؟ :دی)
    یه روزنامه پهن کردیم و شروع به تخمه خوردن هر گلی که زده میشد همگی با هم جیغ میکشیدیم...خیلی باحال بود تا ما جیغ میزدیم خانوما میگفتن کی گل زد و چی شده؟!
    من و مهدیه گفتیم که پاشیم بریم بابا ایران فقط گل میخوره،گل نمیزنه که؛پاشیم بریم.تا پاشدیم ایران گل زد و هر کی تو خونه بود داشت جیغ میزد و پسر خالم و پسر داییم(دوتاشون کوچولو اند)داشتند بپر بپر میکردند...ما هم رفتیم دوتایی تو آشپزخونه و شروع کردیم به جنگولک بازی(خب اونجا که نمیشد همه نامحرم بودند :|)هنوز خوشحالیمون تموم نشده بود که بوسنی گل زد و همه افسرده نشستیم و تصمیم گرفتیم دیگه الکی الکی خوشحال نشیم :|
    بعد بازی هم شام خوردیم و خوابیدیم...فردا صبحش من و بابا و مامان و بابام رفتیم حسین آباد(روستای پدری)خونه عمم رفتیم که بهم یه پارچ چینی کوچولو داد که خیلی نازه.برگشتیم و ناهارمون رو خوردیم و راه افتادیم به سمتِ تهـــــــرآن...این بود سفرِ ما :)))


    +البتــهـ چند تا عکس هست که توی مطلب رمز دار میذارم :)
    +ببخشید که خیلیــ طولانی بود(فاطمه در حال خجالت)
    +(ایـــــــن) هم حاصل تلاشِ یک ساله من می باشد...هم کتابام رو جمع کردم.(البته به جز اون خرِ بالاش:دی)
  • برچسب ملایر, سفرنامه, مهدیه, مائده, پارک سیفیه, گرما, آش خیار,
    نظر پنجشنبه 1393/04/5 پنجشنبه 1393/04/5 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینجا ملایر است...صدای من را از خانه پدر بزرگم می شنوید :دی
    من اینجا التماس هر کس رو می کنم بهم لپ تاب بده؛نمیده
    ...سه تا هست ولی کسی به من نمیده...این پنج دقیقه هم دایی ام رو التماس کردم که بهم بده...تا جمعه خدافظ  :))))

  • نظر چهارشنبه 1393/04/4 چهارشنبه 1393/04/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من تازگی ها خیلی چیزهای جدید کشف کردم...نه اینکه من کشف کرده باشم،نه؛من تازه دارم می فهممشون...اینکه یه لبخند تلخ دقیقا چه شکلیه یا اینکه یه لبخند پر از شادی.
    یا مثلا اینکه چشم ها خیلی حرف ها می زنند
    ...الــــان میگویید مثلِ این عاشق های در به در حرف نزن ما که میدونیم تو از اون آدما نیستیـــ که عاشق چشم و ابرویِ یه آدم بشی...اما جدا از این ها چشم ها جدیدا خیلی حرف می زنند...من جدیدا دارم خیلی چیزها و حرکت های جدید یاد میگیرم...خیلی که می گویم مثلا شاید خیلی خیلی بیشتر از خیلی باشد...می فهمید که ؟!؟!
    یادتان است ایـــــــن پست را؟
    از آن روز من خیلی خوبم
    ...البته در این خوب بودن من خیلی آدم ها و اشیا ها نقش داشتند که من از همین تریبون از اون ها کمال تشکر رو دارم...از کوثر کوچولومون تا پدر محترمـــه مان که برایمان فردا یک مسافرت به قم جور کرد...او هم فهمیـــــد که من جدیدا خیلی بد شده ام
    یک چیز که الــــآن خیلی می تواند در زندگیِ من و آینده ام نقش داشته باشد حتی در زندگی دوستانم
    ...رفتارِ من است(این جمله رو زیاد جدی نگیرید بالاخره در کنار یک متن خوب بعضی جمله ها آن قدرها که باید خوب باشند" خوب "نیستند)
    این هم تقدیم به خودِ خودِ خودِ خودم:نیستی دارم دِق می کنم
    ...نیستی دارم می پوسم(از آقای مهدیـــ مقدم) مخاطبِ این شعر خودم هستم :)
    البته یک موقع فکرهای خاص نکنید هاااااان...من هنوز همان فاطمهِ شاد و سرحال گذشته ام هستم که فقط بعضی وقت ها یه کوچمولو بد میشه
    ...اون هم تاثیر بعضی  نوشته ها است که با احساساتش بازی می کنند.



    +دیروز رو دیدید؟مسیـــ چه گلی زد :|
    +ما فردا ظهر به سمتِ قم حرکت می کنیم و شب اونجاییم و وس فردا پیش به سوی ملایر :)))
  • برچسب دختر, گیج, بد, گاهی, چشم ها هم حرف می زنند,
    نظر یکشنبه 1393/04/1 یکشنبه 1393/04/1 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این فاطمه ای که خیلی ها می گویند به به و این ها که چه قدر خوب می نویسی همین فاطمه بعضی وقت ها بد می شود خیلی بد...از آن دخترهای لوس و غرغرو که تحملشان یک ثانیهـ هم مشکل است.
    از همان دخترهایی که اگر زندگی بر وفقِ مرادشان نگذرد به زمین و زمان و کهکشان و اینکه چرا تابلوی این کوچه کج است و چرا گاهی وقت ها چه قدر زود دیر می شود هم گیر می دهد
    ...آری...این فاطمه بعضی وقت ها از این دخترهای لوسِ مسخره می شود که مادرش از اینکه بعد از چهارده سال او را به دنیا آورده است پشیمان می شود.
    من از همان دخترهای مسخره هستم که اگر یک روز یک اتفاقِ خوب نیفتد به مورچه و زنبور و حتی تر اینکه این جوراب به فِلان شلوار برادر نمیاید و حتما همین الآن باید جورابت را عوض کنی
    ...از همان دخترهایی که اگر سرِ سفره به او ته دیگ نرسد...این قدر جیغ و داد میکند تا بالاخره یک نفر از اعضای خانواده از ته دیگش بگذرد و بدهدش به فاطمه.
    من از همان آدم هایی هستم که بعضی وقت ها خیلی بد می شوم
    ...با خودم و زندگی ام و زمان و عالم لج میکنم...این قدر لج میکنم تا اینکه چند بار برای خودم توضیح بدهم که حق با طرفِ مقابلت است و تو رسما آن وسط زِر میزدی.
    من بعضی وقت ها از آن دخترهای لجباز و غُد و یک دنده می شوم که هر روز صبح از دنده چپ بلند می شود.





    +من همین الــــآن ،دقیقا همین الآنِ الآن؛به این پی بردم که همه دهـهـ هشتادی ها غر غرو هستند!
    اصولا در خانواده ما تنها کسیــ که به زمین و زمان غُر میزند من می باشم  :|
  • نظر جمعه 1393/03/30 جمعه 1393/03/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    از دیروز ساعت های یازده صبح دل درد شدید گرفتم و موقع ناهار هم اشتها نداشتم تا اینکه بعد از ظهر رفتم دکتر،دکتره گفت:تو پنجمین مریضی هستی که همین مریضی رو داری...مریضی مریضی جدیده ممکنه تا یک هفته حالت تهوع داشته باشی و دل درد...از اون طرف هم داداشم رگ کمرش گرفته اصلا نمیتونه تکون بخوره...خلاصه من امروز صبح بلند شدم نماز بخونم که وضو که گرفتم اومدم از درِ دستشویی بیام بیرون که یه هو کل دنیا دورِ سرم چرخید و همونجا دراز به دراز افتادم...یعنی واقعا یه لحظه حس کردم واقعا بیهوش شدم...مامانم هم که صدای افتادنم رو شنیده بود تند تند اومد گفت:فاطمه...فاطمه...چی شده؟!؟!
    منم سریع پاشدم
    ...تازه دیشبم خونمون مناجات شعبانیهــ بود،دوستای داداشم اومده بودند...خدا رو شکر اون موقع دل دردم خوب بود،اما الــآن دوبارهـ دل دردِ شدید دارمــــ .
    تازـــه یه چیزیــ بگم؛داداشم که رگ کمرش گرفته
    ...ما یه پماد داریم...ترکیب موم و عسله خیلی خوبه...رفتم اونو بیارم که مامانم بزنه برای کمر داداشم...مامانم زد و اینا...تقریبا یک ساعت گذشت...مامانم رفت تو انباریمون یه هویی گفت:فاطمه،بیا ببینم تو که این پماد رو اشتباه دادی ...اشتباهی واکس دادی که:دی
    آخه واکس مخصوص کفش داداشم جاش دقیقا مثل اون پماده است
    ...خلاصه داداشم هنوز بوی واکس میده:دی

  • نظر جمعه 1393/03/30 جمعه 1393/03/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینکه من این چند وقت سعیـــ میکنم خوب باشم نشانه خوبی است؛نه؟!؟!
    این عکس را گذاشتم روی صفحه دسک تاپم تا هر وقت بهش نگاه میکنم  "سعی
    "کنم لبخند بزنم(قضیه آنهایی که خواهر دارند خوشگل ترند را که فراموش نکرده اید؟).


    بعدا نوشت:بعضی انسان ها خودشان بساط اینکه بزنی توی گوششان را فراهم میکنند...بیشتر از این نمی توانم توضیح دهم...نپرسین پلیز
  • نظر پنجشنبه 1393/03/29 پنجشنبه 1393/03/29 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم به تنهایی عادت کردم...تنهایی غول نبود،شاخ نداشت،من را نمیخورد فقط شبیه نشستن کنار یک پیرمرد خسته با صورت چروکیده بود که زیاد خوشایند نبود اما ضرر هم نداشت
    ...خیلی زود به مدرســه جدید با آدم های جدید عادت کردم...میدانید تازگی ها به یک کشف بزرگ رسیدم شاید خیلی بزرگ نباشد اما اهمیتش زیاد است این را فهمیده ام که همین یک سال پیش چقدر بچه بودم یا اینکه شاید در این یکسال من زیادی برگ شده ام...آن قدر بزرگ که حتی یک ساعت که هیچ حتی اگر یک روز هم اس ام اس ندهی گریـــه ام نمی گیرد...دارم به این فکر میکنم که شاید تعریف من درست نبوده یا شاید اصلا من یک اشتباه بزرگ بودم...
    باید بروم وقتم را با کتاب ها و داستان هایی که دارند سعیـــ می کنند جای خالی تو را بگیرند و خوب هم کارشان را انجام می دهند پر کنم...باید بروم و به امید اینکه سالِ بعد بر می گردی همان شیطنت های دخترانه خودم را بکنم...باید با هزار دوز و کلک معلم ریاضی مان را مجبور کنم کـــــــه به دلیل فلان و بهمان از ما امتحان نگیرد...باید مثلِ امسال سرِ معلم ها را کلـــــاه بگذارم
    امسال در کل خوب بود
    ...از خیلی آدم های اطرافم شنیده بودم که راهنمایی دوره بدی است...اما نبود...فقط شیطونی داشت...فقط یک جورهایـــــ با سال های قبل فرق داشت...
    فرقش این بود کـــــه می توانستیم به معلم علوم بگوییم که معلم پرورشی کارمان دارد و بعدش معلم پرورشی را التماس که بیایید و بگویید شما ما را کار داشتـــــه اید و ما کلاس را بپیچانیم
    میدانید امسـال یکی از سال هایی بود که دوستش داشتم
    ...چرایش را نمی دانم؟
    فقط این را میدانم که امسال یک جور خاص بود و متفاوت
    ...یادتان هست در پست هایی که بین سال مینوشتم چه شیطنت هایــــــ کرده بودیم...مثلا رفته بودم به بچه خرخون کلاسمان گفته بودم :میدانی خانوم "ب"بچه های خوب کلاس بچه های بدی هستند که هنوز کشف نشده اند و او نیز تایید کرد و گقت:معلوم است خودت این کاره ای(!!!!!!) و من نیز برایش از کارهایی که می کنم گفتم و او هنوز در بهت (با ب ضمه دار)مانده بود که چطور میشود که یکی دقیقا همان رفتارهایی را بکند که او نیز انجام میدهد...جالب است دیگر نه؟
    بگذارید از آن روزهایی برایتان بگویم که اگر حالمان را میپرسیدند میگفتیم
    "از حال ما اگر بپرسید خوبیم"و با هزار و اندی بدبختی معلم را برای نخواندن درسمان قانع میکردیم...میدانید همه این ها را گفتم تا برسم به این جمله که :امسال یک سالِ متفاوت بود؛خیلیـــــــ  خیلـــــــ متفاوت




    +انگار دارد در خانه ما یک اتفاق خوب می افتد
    ...هر موقع صلاح دیدم همین جا اعلام میکنم
    +این پست را یک نفر پیشنهاد داد که به عنوان شیرینی کارنامه ام بنویسم؛نمی دانم خوب نوشتم یا نه...اما شما خودتان به بزرگی تان ببخشید ...نپرسید چه کسی لطفا
    +قسمت هایی برگرفته از قلم بافی های یک نیکولای آبی
  • نظر چهارشنبه 1393/03/28 چهارشنبه 1393/03/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما دیروز همگی نشسته بودیم و در حال صحبت با پدر بزرگ محترمه که یک هو دایی مان که پدر بزرگمان را به مشهد برده بود آمد خانه و با دستان پر البتهــ.
    اومدند و برای ما سوغاتی آوردند و ما هم نیز در حال ذوق مرگ بودن بودیم...عکس کیفیــ که پدر بزرگم برام خریده:کـــلــیکـــ
    این هم از لوستر جدید آشپزخانه :دی  :کـــلــیکـــ
     


    +برید ادامه کارنامه درخشانمو ببینید表現 のデコメ絵文字
  • ادامه مطلب
  • برچسب کارنامه, معدل, بیست, زهرا, دایی, سوغاتی, لوستر,
    نظر چهارشنبه 1393/03/28 چهارشنبه 1393/03/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)
    تعداد کل صفحات : 20 1 2 3 4 5 6 7 ...