تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    یادتونه ایــــــــن  پست رو؟
    ادامه اش رو گوش کنید:
    ریحانه که اومد تخم مرغ اومدیم درست کنیم که گرم صحبت بودم و من تو مایتابه تخم مرغ رو شکستم و بدون روغن
    که ریحانه گفت:وااااااااا.چرا روغن نریختی؟منم یادم افتاد و اومدم روغن بریزم که کلی روغن ریختم و تخم مرغ در روغن شناور بود

    با بدبختی تمام تخم مرغ رو درست کردیم و ایـــــــــــن شد.داریم تخم مرغ میخوریم که ریحانه گفت:من زرده شو دوست ندارم و تخم مرغ تبدیل شد به ایــــــــــن
    بعدش تصمیم گرفتیم منچ بازی کنیم و چند دور بازی کردیم و همس ریحانه میبرد و منچمون هم شد ایــــــــن(البته قابل توجه که من آبی هستم و ریحانه سبزه
    )
    بله ،یعنی ما کلا آدمای این طوری هستیم



    +به زودی یک ویدیو از کوثر منتشر می شود :)
  • نظر سه شنبه 1393/03/13 سه شنبه 1393/03/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من از بچگی چون دوتا داداشام تو کارای فرهنگی بودن دوستاشون زیاد میومدند خونه ما.
    یه آقایی بود مربی داداش کوچیکم بودش و میومد خونه ما معمولا.یه روز تقریبا دو سه سال پیش بود اومد خونمون منم طبق معمول همیشه چادر رنگی کوچولومو سر کردم و رفتم پیشش.
    خلاصه یکم صحبت کردیم که یه روان نویس قرمز بهم نشون داد و رو کرد و گفت:فاطمه خانوم این خودکار رو خادم حرم امام رضا بهم داد.گفت مالیدم به حرم.حالا منم میدمش به شما.
    منم خوشحال شدم.
    یکم که گذشت صحبت دفتر خاطرات شد و من قرار شد دفتر خاطراتمو براش ببرم.دفترمو بهش دادم و
    ایــــــــــــن رو برام نوشتند و بعد از سال ها دوباره ایشون اومدند خونمون و من یاد اون قضیه افتادم و برا داداشم تعریف کردم.گفت بده ببرم پیشش نشونش بدم.
    بعدش که برگشت داداشم گفت:یه دونه دیگه نوشته برات.منم کلی خوشحااااال شدم.ایــــــــــــن
  • نظر سه شنبه 1393/03/13 سه شنبه 1393/03/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    در طِیِ یک حرکت از من در آوردی هر سوالی دوست دارید بپرسید قول میدم راست جواب بدم.
    جواب ها رو تو یه پست جدا بهتون میدم
    منتظر سوالاتون هستماااااا


  • نظر سه شنبه 1393/03/13 سه شنبه 1393/03/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    تو کوچه مون بزن و بزنه.
    صدای جیغ و داد میاد.
    همسایه ها دارن هم دیگر رو میزنن.
    سرِ اینکه یه نفر جلوی درِ خونه یکی دیگه پارک کرده.
    وای من دستام میلرزه.
    همه همسایه ها ریختن تو کوچه
    خدا من میترسم
    بابام رفته جداشون کنه
  • نظر دوشنبه 1393/03/12 دوشنبه 1393/03/12 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    تنهایی درد دارد،خیلی هم درد دارد...حتا گاهی وقت ها تا عمق جانت نفوذ می کند...اما بعضی اوقات یک گوشه آرام می نشیندو تو اصلا یادش نیستی...اما بعضی وقت ها راه می افتد و در جانت می چرخد و آن وقت است که می خواهی زار بزنی که چرا این درد وجود دارد!
    مثلا وقتی دوتا عاشق دست در دست هم از کنارت عبور می کنند
    ...آن وقت که میبینی دوست ها از هم عکس یادگاری میگیرند.این وقت هاست که شروع می کند چرخیدن و آن هم دقیقا وسطِ وسطِ قلبت.تا موقعی که مجبورت کند اشک بریزی و اشکت نیز تا آن تهِ تهِ قلبت نفوذ کند.
    آری؛تنهایی درد دارد،خیلی هم دارد.چون مجبوری دردهایت را بریزی درونِ خودت و با خودت حرف بزنی
    ...دعوا کنی...تنها که باشی لبخندهایت را در دِلت میزنی و گریه هایت را نیز...حتا می شود گاهی که در ذهنت آن قدر فریاد بکشی که حرصت خالی شود...تنهایی یعنی دردهایی که تا به حال از آن دِم نزدی.
    ما بعشی روزها همان درد تنهایی ات بهتر از وقت هایی است که کنار افرادی بنشینی که می خندند
    ...آن وقت است که دردهایت شدید تر میشود...




  • نظر دوشنبه 1393/03/12 دوشنبه 1393/03/12 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

     c nncnnxc/c/cq    iuiuiooi[p;xR-9zxfkmfc


    اینا رو کوثر جون یک سال و نیمه نوشته
  • نظر دوشنبه 1393/03/12 دوشنبه 1393/03/12 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)



    حوصله ام خیلی وقته که رفته...خیلی بیخبر...خیلی ناگهانی...برای برگرداندنش ، فکرها کرده بودم...گفتم شاید درس بتواند برش گرداند... اما نه...حال و حوصله ی درس را هم ندارم... دلم خیلی چیزها میخواهد...آی مردم ! دل کوچکم ، حوصله اش رفته...خیلی وقته که رفته...خیلی بیخبر....و خیلی ناگهانی...برگرد حوصله جانم...برگرد.

    +این نقاشی را نیز پیش تر ها کشیده بودم
  • نظر یکشنبه 1393/03/11 یکشنبه 1393/03/11 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)



    این روزها دلم یک فکر آزاد میخواهد ...آرامش...کنار یک آب جاری...یک هنذفری...یک گوشه دنج...یک فکر آرام.
    بنشینی و صدای آب ارامت کند و به آینده و زندگی ات فکر کنی.
    که قرار است آخر این همه زندی چه کسی شوی؟
    یک آدم به درد نخور که فقط آمده است که زندگی کند و برود؟
    یا یک آدم که بتواند مفید باشد؟
    دلم یک گوشه دنج می خواهد...یک عاشقانه آرام...یک صدای آب آرام...یک فکر درست و حسابی که بتواند
    کمکت کند


    +این گل را قبل ترها کشیدم
  • نظر یکشنبه 1393/03/11 یکشنبه 1393/03/11 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ریحانه اومده بود خونمون.دایی ام اینا هم خونمون بودند.بعد داریم ناهار میخوریم ما تو اتاق بودیم .بعد ریحانه عین گاو یه بشقاب خورده بود من هنوز نصف غذامو خورده بودم.رفتم براش دوباره غذا بیارم.دایی ام چشاشو گرد کرده میگه برا خودته یا دوستت؟میگم برا دوستمه.بیچاره کُپ کرده بود رفتم نشستم دیدم اِواااااااااا ته دیگام نیست و فهمیدم ریحانه دزدیدتش.پاشدم رفتم برا خودم ته دیگ بیارم اومدم دیدم ریحانه دراز کشیده کنار سفره با دهن پر که ازش ماکارانی ریخته بیرون شکمش داده بالا.整理 のデコメ絵文字
    بهش میگم پاشو دختر زشته خجالت بکش.با بدبختی بلندش کردم و غذا با کلی خنده خورده شد.بعد سفره یه بار مصرف انداخته بودیم(آخه خعلی با کلاسیم)دیدم ریحانه داره با دست ماکارونی رو سفره میماله میگم خاک بر سرت چی کار میکنی؟میگه آخه یه بار مصرفه حیفه کثیف نشه.منم غش غش می خندم و با هم دیگه کل سفره رو با ماکارانی نارنجی میکنیم .یه هویی زدم تو سرم و گفتم:خاک تو سر جفتمون.اگه مامانم این سفره رو ببینه میگه عین بوووووقا خوردین چرا؟خخخخخخخ
    بالاخره تموم شد بعد صحبت از رشته روانشناسی شد.به ریحانه میگم تو که به روانشناسی هم علاقه داری چرا دوست نداری بری؟میگه:من اگه جراح مغز و اعصاب نشم خودم رو میکشم.میگم:آخه دیوونه میدونی اگه بری تجربی چققدر باید درس بخونی؟پس کی میخوای بچه دار بشی؟
    میگه:اووووووم و فکر میکنه.و در ادامه اش میگه من سریع بچه دار میشم.
    میزنم تو سرش میگم خاک تو سرِ منحرفت کنند و غش غش میخندیم.

    و کلی هم جنگولک بازی در آوردیم و آهنگ هوایی شدی رو با شکلک در آوردیم و مسخره کردیم.بعدش از خنده نمی تونستیم حرف بزنیم.シンプル のデコメ絵文字
    پاشدیم رفتیم تو حیاط.و کمی حرف عقشولانه زدیم و ریحانه تصمیم گرفت بره دیگه.
    با هم بابای کردیم و رفت.
    میگه:هنذفری ندارم چی کار کنم؟میگم صدای گوشی رو کم کن بذار دمِ گوشت.

    میگه:خوب حرفه ای هستی!
    منم گفتم:چاکرتیم
    ゜*ひげ*゜ のデコメ絵文字



    +ریحانه خونشون رو بردن کرج.الآن هم خونه داییشه تا امتحاناش تموم بشه
  • نظر شنبه 1393/03/10 شنبه 1393/03/10 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)


    یک داستان چینی غم انگیز
    .
    .
    .
    .


    朣楢琴执执瑩浻牡楧硰执执獧浻牡楧敬瑦瀰絸朣杢执獧扻捡杫潲湵潣潬昣昸昸慢正牧畯摮椭慭敧敷止瑩札慲楤湥楬敮牡氬晥⁴潴敬瑦戠瑯潴牦浯潴捥捥捥戻捡杫潲湵 浩条眭扥楫楬敮牡札慲楤湥潴昣昸昸攣散散戻捡杫潲湵浩条洭穯氭湩慥牧摡敩瑮琨灯捥捥捥慢正牧畯摮椭慭敧獭氭湩慥牧摡敩瑮琨灯捥捥捥慢正牧畯摮椭慭敧楬敮牡 札慲楤湥潴昣昸昸攣散散戻捡杫潲湵浩条楬敮牡札慲楤湥潴昣昸昸攣散散汩整牰杯摩慭敧牔湡晳牯楍牣獯景牧摡敩瑮猨慴瑲潃潬卲牴昣昸昸摮潃潬卲牴攣散散潢摲牥 硰猠汯摩搻獩汰祡戺潬正潭潢摲牥爭摡畩瀲漭戭牯敤慲楤獵硰敷止瑩戭牯敤慲楤獵硰戻牯敤慲楤獵硰执獧搴摻獩汰祡戺潬正瀻獯瑩潩敲慬楴敶执獧搴筮楤灳慬湩楬敮 戭潬正漻敶晲潬

    جیگر آدم پاره پاره میشه ...

    خصوصاً وقتی بهش گفت :

    汦睯攺
  • نظر جمعه 1393/03/9 جمعه 1393/03/9 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دیشب موقع خواب داشتم به این فکر میکردم که چرا جدیدا این قدر درس برام مهم شده.
    نه اینکه قبلا برام مهم نباشه،نه؛ولی انگار امسال خیلی درس برام مهم شده.
    آخر سر به این نتیجه رسیدم که بچه خرخونای مدرسه ما خودشون مثل من هستند(با توجه به مطلب رمزدار)و بعد فهمیدم که تنها راهی که میتونن برای مدتی هیجاناتشون رو تخلیه کنن درس خوندنه.
    میدونید من قبلا درس میخوندم اما امسال دارم یه خرخون واقعی میشم.
    هر موقع یاد اون مطلب رمزدار میفتم تنها راهی که میتونم برای مدتی فراموشش کنم درس خوندنه.


  • نظر جمعه 1393/03/9 جمعه 1393/03/9 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینکه امتحان علوم داشته باشی و بیست بشی یه چیز غیر ممکن بود که ممکن شد.دارم از خوشحالی بال درمیارم
    آخه میدونید معلم علوم ما خیلی سختگیره به خاطر همین هم میدونستم بالاخره یه اشتباهی دارم.اما امروز همه سوالا رو درست جواب دادم.
    یکی از بچه ها قبل امتحان میگفت بچه ها امتحان که تموم شد بیاید خانم نوزادی رو بخوریم!!!
    البته این پیشنهادش استقبال گرمی داشت البته اون وسط استقبال گرمه هم چندتا چک از بچه خرخونا خورد.
    خخخخخ


  • نظر چهارشنبه 1393/03/7 چهارشنبه 1393/03/7 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما رفتیم با کوثر پارک و کلی هم عکس خوشمل گرفتیم.اول یه عکس از طبیعت شهرکمون براتون گذاشتم:




    اینجا هم که کوثر داره با حسرت به بستنی یه بچه نگاه میکنه:



    اینجا هم که داره به دستاش نگاه میکنه:



    برای نمایش بزرگ تر روی عکس ها کلیک کنید
  • نظر سه شنبه 1393/03/6 سه شنبه 1393/03/6 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی وقت ها هر چه روزها هم خوب باشند و همه عالم و آدم دست به دست هم داده باشند که تو خوشحال باشی اما بازحالت بد است.شاید اثرات نمی دانم چه؟
    بعضی وقت ها هست که دلت هوس یک دوست قدیمی یا فامیل قدیمی را می کند .
    نه این که دوست نداشته باشی کسی ناراحتی ات را بفهمد...نه...کسی نیست که بفهمد...هیچ کس که نباشد ...دلت...خودت...میشوند تنها کسانی که حرفت را میشنوند....اینکه یکی بیاید و دستت را بگیرد و بگویدخوبی
    ؟و تو نیز شروع کنی به گریه که نه.حالم بد است و او هیچ نگوید و گوش کند وقتی که آرام شدی بلندت کند و با تو حرف بزند که اینها چیزی نیست و من نیز مانند تو هستم.
    این ها را فقط یک دوست قدیمی و فابریک میفهمد.یک دوست که محرم راز یک دیگر باشید و و هرچه تو میگویی مسخره ات نکند و او هم بگوید من نیز مانند تو هستم.
    هم این ها بر میگردد به همان مطلب رمزداری که خواندینش.همه اش اثرات آن است.
    امروز از همان روزهایی است که فردایش امتحان علوم داری و اما دلت حسابی هوس یک دوست فابریک می کند.
    از همان دوستانی که می توانی بدون خجالت پیششان گریه کنی!!!




    +در راه برگشت از کلاس قرآن این را گرفتم
    +این را یادتان هست؟دوباره شده ام مثل آن موقع ها.مطلب هایی که قبل تر ها نوشتم.مطلب های این چند وقتم را باور نکنید دوباره حالم بد شده است.کسانی که مطلب رمزدار را خواندند می فهمند

  • نظر سه شنبه 1393/03/6 سه شنبه 1393/03/6 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    زندگی همه آدم ها از یک جا شروع می شود.همه انسان ها از نقطه صفر شروع می کنند.بعد شروع به زندگی...زندگی که می تواند خیلی خوب باشد یا خیلی بد...می تواند انسانی باشد که همه غبطه اش را بخورند و می تواند انسانی باشد که همه عالم و آدم از او متنفر باشند.
    اما من میخواهم در زندگی ام آدم باشم.
    می خواهم برایتان از تویی حرف بزنم که نمیشناسمش از تویی که مبهم و پیچیده است از تویی که وقتی بهش میگویم "تو"خودم هم قیافه ای از او در ذهن ندارم فقط صفحه ایست تاریک و فردی که چهره اش معلوم نیست.
    اما من عاشق این توام.
    منظورم از تو کسی است که در وبلاگم برایش می نویسم.
    خودم هم مخاطبانم را نمی شناسم.
    وقتی چیزی می نویسم خودم هم نمیدانم برای چه کسی می نویسم فقط می دانم باید جوری بنویسم که تویی که این را میخوانی بفهمی (حتی اگر نفهم باشی)
    آری من همان فاطمه ای هستم که وقتی بعضی آدم ها را میبینم که این قدر بی تفاوت اند به همه چیز دوست دارم یک چک بخوابونم زیر گوشش و گریه کنم و به او بگویم چه قدر بی تفاوتی.
    هر موقع از بی تفاوتی می گویم یاد یک نفر در فامیل می افتم که با تمام بی رحمی اش خانه چندین و چندساله مادر بزرگم را خراب کرد.
    من دلم می خواست روزی ببینمش و بنشینم جلویش و به او بگویم:چرا این کار را کردی و به رگبار گلوله ببندمش که آهای مردک بیشعور چرا این کار را کردی؟
    چرا نگذاشتی خوشیم را در خانه مادر بزرگ بکنم.تو که می دانستی من آخرین نوه پدری هستم و مدت دیدارم با آن دو کم بوده!چرا این کار را کردی؟
    یادم نمیرود یک روز کنار مادر بزرگ خوابیده بودم و او نیز موهای حنارنگش را داشت می بافت.به او گفتم:می شود برایم قصه بگویی؟
    و او شروع کرد از همان قصه های مادربزرگانه!
    هنوز نوای گفتنش در گوشم می پیچد.
    هنوز آن روز شوم را فراموش نکردم که مادر بزرگ بی جان روی تخت افتاده بود.
    آه
    اشک می ریزم
    من برای نوشته هایم ارزش قائلم.
    میفهمید؟
    من با نوشته هایم اشک میریزم
    من هنوز دارم گریه می کنم.همینطور بی اراده.انگار که بغض ها دست خودم نباشند و بیاید و برسد به چشم ها و بعد سر بخورد و میان گردن و لا به لای موهایم گم بشود.
    مادر بزرگ اینجا که می آمد با هم به فیزیو ترابی می رفتیم و در طول فیزیوترابی برایم شعر می خواند.
    آن موقع ها نفهمیدم که چه کسی را دارم.
    اما حالا...من دلم می خواهد بروم و بگویم:آهای مردک بیشعور،چرا کردی؟


  • نظر دوشنبه 1393/03/5 دوشنبه 1393/03/5 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی دوستان کنجکاو شدن ببینن که روی کمدم چه چیزهایی جسپوندم.
    این یکیشه که نام کاربری و رمز عبور سایت مدرسه است و ساعت شروع مدرسه:





    اینم یه نوشته است که خودم نوشتم:





    اینم برنامه امتحانیمه:



    برای نمایش بزرگ تر روی عکس کلیک کنید
  • نظر یکشنبه 1393/03/4 یکشنبه 1393/03/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    رمز این مطلب فرق داره و فقط به افراد خاص داده میشه
  • نظر یکشنبه 1393/03/4 یکشنبه 1393/03/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    داداش بزرگم رفته ماشینش رو که تیبا بوده عوض کرده پرشیا گرفته بعد این عروسک فامیل دور هم خریده.خعلی با نمکه!!!


  • نظر یکشنبه 1393/03/4 یکشنبه 1393/03/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
  • نظر یکشنبه 1393/03/4 یکشنبه 1393/03/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    هوراااااااااااااااااااااااااااかわいい 森ガール ハート のデコメ絵文字
    بالاخره از اینا خریدم.
    نمیدونید.خیلی گرون بود.دونه ای سه هزار تومان.
    森ガール見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字
    من چهارتاشو خریدم.
    الآنم از خوشحالی دارم میمیرم
    森ガール見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字


  • نظر یکشنبه 1393/03/4 یکشنبه 1393/03/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    یه عصرونه در کنار کانون گرم خانواده و یه دختر کوچولو میتونه یکی از بهترین حس های دنیا رو به وجود بیاره.
    با وجود یه دختر کوچولو که مرتب در حال شیرین زبونی کردنه



    +ببخشیدموسم خراب شده بود.نمیتونستم مطلب بذارم.حالا حدس بزنید مشکلش چی بود؟باتریشو بر عکس گذاشته بودم.یعنی ضایع شدماااااااااا゜*かわいい*゜ のデコメ絵文字
  • نظر یکشنبه 1393/03/4 یکشنبه 1393/03/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    خدای من.یه لحظه هر چی میومدم تو وبم هیچ کدوم از مطالبم نبود.داشتم سکته میکردم.
    خدا رو شکر درست شد
    シンプル のデコメ絵文字
  • نظر پنجشنبه 1393/03/1 پنجشنبه 1393/03/1 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من با بشری(دوستم)میریم کلاس تجوید.معمولا چون که بعد کلاس اذانه،همگی میریم مسجد.من قبلش داشتم برای بشری میگفتم که دوست دارم روانشناس بالینی بشم.シンプル のデコメ絵文字
    خدا هم که انگار می خواست من و امتحان کنه森ガール かわいい 星 のデコメ絵文字
    همون موقع معلممون که تقریبا کلی با هم فاصله داشتیم منو صدا کرد.منم رفتم(タイトルなし) デコメ絵文字
    گفتش:فاطمه برو به فلانی(اسم طرفو گفت)نزدیک شو.سعی کن باهاش دوست بشی. 吹き出しだよ。ハートだよ。1つ のデコメ絵文字
    منم رفتم به دختره گفتم:فلانی،کلاس چندمی؟
    خیلی خشک و رسمی گفت:سوم راهنمایی.
    بعدش سریع در رفت

    الآن من باید به حرف معلمم عمل کنم.اما بلد نیستم
    کسی میتونه به من کمک کنه؟
    シンプル のデコメ絵文字

  • نظر پنجشنبه 1393/03/1 پنجشنبه 1393/03/1 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دیروز به همراه مامانم رفتیم امامزاده صالح.اول رفتیم تو بازار و هیچی نخریدیم星 可愛い 森ガール のデコメ絵文字
    بعدش اومدیم تو خود حرم.نشستیم دعا و نماز خوندیم دیدیم اوووووووووه هنوز دوساعت وقت داریم و دوباره پاشدیم رفتیم بازار(اصلا یکی از عواملی که من به خاطرش میرم امامزاده صالح خرید کردنه )
    و مامان خانوم کفش خرید ゜*かわいい*゜ のデコメ絵文字
    اومدیم نماز خوندیم و دوباره رفتیم به سوی بازار
    البته سمبوسه ای هم خوردیم و جاتون خالی  
    و در آخر سوار اتوبوس شدیم و اومدیم خونه.
    امروز هم به همراه هانیه مختاری(یکی از هم کلاسی هام)رفتیم استخر.بسی خوش گذشت.مخصوصا که دوتا از سومی ها هم دیدیمゆるキャラ のデコメ絵文字
    خدا رو شکر این سومی هامون البته فقط این دوتا دخترای خوبین و با هفتم ها مشکلی ندارن.

    +تو استخر،یه خانومه میگه:شماها تعطیل شدین؟با خنده میگیم:نه!ما فورجه امتحانامونه اومدیم خوش گذرونی.゜*かわいい*゜ のデコメ絵文字

    +شنبه امتحان زبان دارم!!!!!!!!


  • برچسب استخر, امامزاده صالح, خرید, سمبوسه,
    نظر چهارشنبه 1393/02/31 چهارشنبه 1393/02/31 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
  • نظر چهارشنبه 1393/02/31 چهارشنبه 1393/02/31 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)
    تعداد کل صفحات : 20 1 2 3 4 5 6 7 ...