تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    جلوی در مدرسه به خاطر کسب افتخارات بنر زدند و تبریک گفتند.اینم عکسش:
    چهارمین خط مربوط به منه


  • نظر جمعه 1393/02/5 جمعه 1393/02/5 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    کوثر خانوم قندی... اسبتو کجا میبندی؟



  • نظر پنجشنبه 1393/02/4 پنجشنبه 1393/02/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    یا کریمی که تو گلدونمون لانه کرده بود.بچه دار شد.
    دوتا کوچولو با نمک.
    به موقعش عکس رو میذارم


  • نظر پنجشنبه 1393/02/4 پنجشنبه 1393/02/4 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دل خوشملم حالت خوفه؟
    من خوب نیستم.مطمئنا تو هم خوب نیستی.حالت بده می دونم.الان هم یه مدل خاصی هستی.
    نمی دونی باید چی کار کنی!
    ببخشید.تروخدا ببخشید

  • نظر چهارشنبه 1393/02/3 چهارشنبه 1393/02/3 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    قلبم یه جوریه.دهلیز چپم با بطن راستم جاش عوض شده.
    قلب چهار حفره ایم حالش بده.
    البته فکر کنم از دِلَمه.

  • نظر چهارشنبه 1393/02/3 چهارشنبه 1393/02/3 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    هر وقت مادرم را می بینم،بغضم می گیرد.گریه ام می آید.غم می آید و آرام آرام در جانم رخنه می کند.البته غم با غصه فرق دارد.خیلی هم فرق دارد.در غم نوعی شوق است.چیزی در مایه های این که آلبوم عکس های گذشته را ورق بزنی.می فهمید که چه می گویم؟
    من هر وقت مادر را می بینم اینگونه می شوم.تا به حال نشده است دستان مادر را ببوسم،از بس خجالتی ام.مثل خود تو...
    اما هزاران بار احترامش کرده ام.در همین قلب ماهیچه ای و چهار حفره ای خودم.
    می دانید بعضی آدم ها،آدم را بهتر از هر کس دیگری می شناسند،حتی بیش تر از خود آدم.
    بارها شده است که تو را دیده ام که سر سجاده دستانت را که حالا مانند گذشته ها نیست.بالا گرفته ای و می گویی :خدایا عاقبت به خیری فرزندانم.
    بارها و بارها دعاهایت را شنیده ام.
    آری،همان دعای عاقبت به خیری معروف را می گویم.



    پی نوشت:لینک زن دعوت به نوشتن کرده بودند.
    پی نوشت پی نوشت:باز نشر در اینجا
  • نظر چهارشنبه 1393/02/3 چهارشنبه 1393/02/3 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    برای روز مادر جشن گرفتیم.مثل همه سال ها.
    همه هدیه گرفتند.من به خاطر اسمم فاطمه.همیشه آقای پدر به من به خاطر اسمم هدیه میده.

    که امسال کوثر خانم هم اضافه شدند و هدیه گرفتند به خاطر اسم (کوثر).
    یه بسته عروسک های انگشتی.از عموش و از آقای پدر که بابا جونی ایشون باشن هم پول گرفتند.

    البته کیکمون هم که تو پست قبل قضیه اش رو گفتم.عکسش پایین هست.
    من برای مامان خانم گلدون خریدم.

    آقای پدر یه تراول.
    داداش میثم به همراه ریحانه جون(زن داداشم)یه لباس آستین بلند.

    داداش حمید و من هم یه ماهیتابه دوطرفه(دسینی)دادیم.
    دست هم زدیم.کوثر هم برامون نانای کرد البته به مدل خودش.

    و مدل کوثر جون چرخیدن و کمی دست هاش رو تکون دادند.و وقتی هم که تشویق میشه کلی ذوق می کنه.
    عکسش پایین هست.آقای پدر لطف کردند و ما رو شب مهمون کردند به رستوران خانگی.یعنی غذا از بیرون گرفتند.(عکسش هست،دلتون آب)


    کوثر جون منه:

    آپلود عكس رایگان و دائمی

    عکس غذامونه(دلتون بسوزه)

    آپلود عكس رایگان و دائمی


    هدیه ها به همراه کیک:

    آپلود عكس رایگان و دائمی"

    اینم آخریشه:

    آپلود عكس رایگان و دائمی
  • نظر سه شنبه 1393/02/2 سه شنبه 1393/02/2 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینا رو اینجا درست کردم.شما هم درست کنید.قشنگه؟
















  • نظر سه شنبه 1393/02/2 سه شنبه 1393/02/2 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    فردا تولد ایشونه.همون کسی که در موردش همین چند تا پست پیش نوشته بودم.همونی که با کتابش اشک میریختم


  • نظر یکشنبه 1393/01/31 یکشنبه 1393/01/31 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    کیک پزی من و مامانم کلا دردسر سازه.
    داریم کیک درست میکنیم برای جشنی که قراره امشب بگیریم.بعد کلا من و مامانم تو این خط ها نیستیم که کیک درست کنیم.امسال هم برای تنوع این کار رو کردیم.با مامانم آماده کار شدیم و شروع کردیم به پخت کیک

    حالا داریم درست می کنیم.بعضی جاهارو که نه خیلی جاها رو بلد نیستیم مرتب زنگ می زدیم به خاله محترمه و از ایشون می پرسیدیم و البته اونجا هم غوغا بود.خاله محترم یه نظر می داد دخترخاله مهدیه خانم هم یه نظر و آخر سر به توافق می رسیدند(یاد توافق ژنو افتادم).بالاخره بعد کلی بدبختی کیک رو گذاشتیم تو فر.
    بعد چند دقیقه از مامانم می پرسم که ساعت چند کیک رو گذاشتیم تو فر؟مامانم با تعجب به من نگاه می کنه
    و میگه نمی دونم.تو یادت نیست؟

    بـــــــــــــله.این طوری شد که کیک ما ذره ای سوخت(من میگم ذره ای باور نکنید خعلی سوخت.)
    حالا هم منتظریم تا جشن برگزار بشه و من یه سوپرایز عالی دارم.برم که الان جشن شروع میشه


  • نظر یکشنبه 1393/01/31 یکشنبه 1393/01/31 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    امروز با دختر خالم چت کردم داشت اشکم در میومد(آخه در مورد یه چیزای شخصی حرف زدیم).این قدر چرت و پرت گفت که از خنده داشتم میمردم.واقعا بابت داشتن  همچین دخترخاله ای خوشحالم!جبران خواهره برام!
    البته بعدش کلی گریه کردم.برای خودم...
    هیچ دلیلی نداشت/



    پی نوشت:خودم گرفتم.پارک مقبره

  • نظر شنبه 1393/01/30 شنبه 1393/01/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    تا الان ریاضی و زبانم را بیست شده ام!


  • نظر شنبه 1393/01/30 شنبه 1393/01/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ـــ  میای بریم مسجد؟

    ـــ  آره.الان حاضر میشم.


    گفت و گوی من و اقای پدر برای رفتن به مسجد.دستش را گرفتم و رفتیم.درراه اذان می گفتند و همه مردم تک
    تک از خانه هایشان بیرون می آمدند و به سمت مسجد می رفتند.لحظه ی قشنگی بود.
    همه مردم.پسرهای جوان.مادرها.پدرها،دخترها. همه و همه داشتند می رفتند مسجد.

    به نظر من مسجد چیز خوبی است.من از بچگی هم می رفتم مسجد.آن موقع ها گاه در زنانه بودم و گاه همراه پدر.چادرم را می پوشیدم و می رفتم قسمت مردانه.اگر آقای پدر بود که پیش او بودم.اگر نه به همراه داداش حمید(برادرکوچک)بودم.البته من کمی خجالت می کشیدم.آخر او با دوستانش بود و آن ها با من مانند یک خانم صحبت می کردند.الان دیگر نمی توانم بروم داخل مردانه.دلم برای آنجا تنگ شده است!
    نماز هم چیز خوبی است برای خودش.



  • نظر شنبه 1393/01/30 شنبه 1393/01/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    درباره اش خیلی شنیده ام.از معلم های جوان گرفته تا همین دو بردار خودم.درباره اش که صحبت می شود.برادرهایم شروع می کنند با آب و تاب از او گفتن و اینکه حیف شد که نیست و من غبطه می خورم که ای کاش برای ما هم بود...
    می گویند آن موقع ها جوانان همه به مسجد می رفتند چون امام جماعتش خاص بود.برادرم می گوید:آقایی بود برای خودش و آن تصادف صحنه سازی بود از قبل نقشه ها برایش کشیده بودند.شهید حجت الاسلام دکتر اسکندری .
    دیروز که رفتم مقبرة الشهدا
    شهرکمان.گفتم خوب است از قبر ایشان که کنار قبر شهدای گمنام است عکس بگیرم.البته خیلی خوب نشده است اما باز هم خوب است.
     

  • نظر شنبه 1393/01/30 شنبه 1393/01/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    إِنَّ المُؤمِنَ یَغبِطُ وَ لایَحسُدُ وَ المُنافِقُ یَحسُدُ وَ لایَغبِطُ؛

    مؤمن غبطه مى خورد و حسادت نمى ورزد، منافق حسادت مى ورزد و غبطه نمى خورد.

    (غبطه آن است كه آرزو كنى آنچه دیگرى دارد، داشته باشى بدون اینكه آرزوى نابودى نعمت دیگرى را داشته باشى و حسد آن است كه بخواهى نعمتى را كه دیگرى دارد، نداشته باشد).



    پی نوشت:همیشه این گفته را می خوانم و تا حالاخیلی کمکم کرده است.خیلی...

  • برچسب حسود,
    نظر جمعه 1393/01/29 جمعه 1393/01/29 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من بعضی وقت ها خیلی دختر خوبی می شوم مثل امروز.
    از در خانه که آمدم بیرون روسریم را آوردم جلو چادرم هم گرفتم و خیلی خانوم تا کلاس قرآن رفتم.اونجا هم هرچی معلممون گفت گوش دادم و معلممون هم کلی تعریف کرد که ماشالا و باریکلا و ...
    ما همیشه بعد کلاس قرآن با معلممون میریم مسجد برا نماز ظهر.امروز من و بشری زودتر از همه رفتیم و صف اول هم ایستادیم.
    معلم ما هم گفت:آفرین چه دخترایی !زودتر از ما اومدن مسجد.تازه صف اول هم نشستن.
    ما هم نمازمان را خواندیم که از بلندگو اعلام شد زیارت جامعه کبیره برقرار است و بشری پیشنهاد داد که
    بمونیم و وقتی این قضیه را با معلممون مطرح کردیم.کلی خوش حال شد و گفت آفرین . آفرین
    ما هم خیلی خانوم نشستیم و خوندیم.امروز بهترین روز عمرم بود.

    این دعا برای تغذیه معنویم عالی بود.محشر بود.بشری می گفت:این اولین دعایی بود که وسطش حرف نزدم و کامل خوندم و منم تایید کردم.راست می گفت!
    بعدش هم کلی با هم حرفیدیم و از خودمون تعجب کردیم که امروز چه دخترای گلی شدیم.ولی با این دعا حال کردم.دلسوزانه بود.
    و من آمدم خانه و مادر کلی قربون صدقه ام رفت که ماشالا چه دختر مومنی و چه دوست مومنی و خدا همیشه از این دوستا نصیب آدم بکنه.
    تازه با هم رفتیم مولودی و اونجا دست زدیم و شادی کردیم و به اولین کسی که شکلات رسید من بودم.اونجا هم دخمر خوبی بودم!
    الان هم دارم قربون صدقه خودم میرم تازه میخوام اسفند هم دود کنم.بگین ماشالا.آخه چشم میخورم.
    دیگه همین !


  • نظر پنجشنبه 1393/01/28 پنجشنبه 1393/01/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    به کتابخانه خانه مان نگاه کردم و سر سری نگاهی انداختم.ناگهان چشمم روی یک کتاب ثابت ماند.دستم را جلو بردم و برش داشتم.آرام ورقش زدم و خاطرات آن کتاب در ذهنم مرور شد.بردمش در اتاق و شروع به خواندنش کردم .در حال خواندن بودم که احساس کردم صورتم خیس است .واااای گریه کردم.
    جلوی دهانم را گرفتم و اشک ریختم.
    چه خاطراتی.
    آن روزها که رفته بودیم راهیان نور اسم کاروانمان ابراهیم هادی بود و آخر سر کتابش هم هدیه دادند و من بارها و بارها آن را خواندم و اشک ریختم.
    اشک…من

  • نظر چهارشنبه 1393/01/27 چهارشنبه 1393/01/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اومده بودند مدرسه تا ازمون عکس بگیرند.ما هم برای خودمون ژست های مختلف گرفتیم تا بالاخره راضی شدیم.
    یه عکس من با معلم محبوبم خانم ابرار و خانم صفری گرفتم(معلم هنر و ریاضی)یه عکس هم با بشری و حنانه و ریحانه گرفتم که خیلی دخملونه شد و خیلی خوشمل بود.
    و البته من و ریحانه گفتیم میخوایم با هم عکس بگیریم و خانم عکاس گفت بیاین اینجا.و ما رو برد توی اون یکی حیاط مدرسه که پر از گل و بوته است و من و ریحانه هم یه چشمک زدیم و یه ژست عشقولانه گرفتیم و خانم عکاس:یک…دو…سه…چیک.یکی از بهترین عکسایی شد که گرفتم.
    من و ریحانه هم کلی خندیدیم.و میگفتیم با این عکسای دوران جاهلیت چه کنیم

  • نظر سه شنبه 1393/01/26 سه شنبه 1393/01/26 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)


    پاهایم را دراز کرده ام و کتاب کار و فناوری جلویم باز است و با بهت نگاهش می کنم.به نوشته هایش.با حرص ورقش می زنم و می بینم خیلی زیاد است.مدادم را بر می دارم می گذارم لای صفحه.تا صفحه ای که در حال خواندن بود گم نشود و دراز می کشم به سقف اتاقم خیره می شوم.
    به ستاره های شب رنگ که نگاه می کنم یاد آسمان می افتم که حالا خیلی وقت است دیگر نگاهش نکرده ام.
    می خواستم برایتان از سریال مسافران بگویم که به نظرم یکی از بهترین فیلم هایی است که در عمرم دیده ام.
    خیلی چیزها را به آدم می فهماند.هویت آدم را.اینکه چگونه است و زندگی درست چیست!
    این روزها آخرین قسمت هایش را شبکه تماشا پخش می کند.
    راستی اگر چیزی از سریال نمی فهمید به زور تحملش نکنید.کنترل را بردارید و کانال را عوض کنید
    همین



  • نظر یکشنبه 1393/01/24 یکشنبه 1393/01/24 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    راستش را بخواهید دیگر می خواهم آدم باشم.از ماه اسفند داشتم با خودم کلنجار میرفتم تا بفهمم تکلیفم چه می شود و من می دانستم که بالاخره موفق می شوم.پست های این ماهم را اگر بخوانید متوجه پریشان حالی ام می شوید.امروز به یک نتیجه خوب رسیدم و از بلا تکلیفی راحت شدم.
    نتیجه ام هم به خودم مربوط است نه به هیچ احدی.فقط من و خودِ خودِ خدا!
    البته این وسط مدیون یک دوست هستم(حنانه جووووووون)این که چگونه کمکم کرد هم به هیچ کس حتی خودش ربط ندارد .
    راستی می خواستم یک اعتراف کنم.اینکه از داستان های عاشقانه ای که خوانده ام(قبل ترها)قصه ی عشق آدم و حَوا بهتراست.چرا؟چون هیچ کس نبوده که جلوی این وصلت را بگیره و کسی دیگر هم نبوده که حضرت آدم بخواهد ازدواج کند و این کشف جالبی است برای خودش!!!
    دیروز با مامان خانوم رفتیم چکابی که مدرسه گفته بود بریم.خانم بهداشت هم برای خودش توصیه هایی کرد که چون من رو نمی دید کلی ادا و اصول براش در آوردم.البته گفت چشم چپت داره ضعیف میشه و به مادر گفت که نذاره زیاد با موبایل و کامپیوتر کار کنم.که من میخواستم خفش کنم.
    بعد من نوبت ریحانه بود و اون رفت تو و من یه جایی وایستادم که فقط ریحانه ببینتم و در طی حرف زدن خانومه کلی ادا و اطوار در آوردم که نه میتونست بخنده و نه کار دیگه ای بکنه .داشت منفجر میشد و بعدش هم رفتیم خونه.
    همین

  • نظر جمعه 1393/01/22 جمعه 1393/01/22 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این دخمره کیه؟این خوشمله کیه؟این عسله عمشه!ببینیدش ترو خدا




  • نظر چهارشنبه 1393/01/20 چهارشنبه 1393/01/20 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    سرِ زنگ مطالعات اجتماعی بودیم و من و ریحانه میز سوم طرف دیوار می شینیم.اون گفت:بچه ها بشینید درس بخونید و من الان می پرسم.من شروع کردم درس خوندن ولی ریحانه گفت وللش بیا ماکارونی که آوردم رو بخوریم و منم شیطنتم گل کرد و کتاب رو بستم و شونه ام رو انداختم بالا و گفتم باشه.من که پایه ام!
    و اون ماکارونی رو آورد و کلاس ساکت بود درشو باز کرد و شروع کردیم آروم خوردن که یک هو هم زمان یه
    قاشق پر از ماکارونی کردیم تو دهنمون.دهنمون کاملا پُر بود.یه هو به هم نگاه کردیم و پُقی زدیم زیرِ خنده.
    امروز یکی از بهترین روزای عمرم بود.

    آخه اون لحظه که بهم نگاه کردیم و بعد چند ثانیه خندیدیم باحال بود.زنگ تفریح هم رفتیم بیرون و طبق همیشه خیلی خوش گذشت و بیش تر از همه از خبر اینکه خانم ادبیات(خانم تاجیک)نیومده خش حال شدیم و همه با هم از خوشحالی جیغ کشیدیم.
    بعد این اتفاق هم خانم مطهری(معلم پرورشی)اومد و برامون حرفید و ما هم اینقدر خندیدیم که خدا می دونه.
    خانم مطالعات اجتماعی(خانم دانش پسند)هم دستشو گرفت روبه یکی از بچه ها و گفت اسمت چی
    بود؟اونم کُپ کرده بود و جواب نمی داد.یکی از بچه ها بلند گفت.مش قُلی!کلاس رفت رو هوا.
    وخانم مطهری از خاطرات گذشته گفت و از مسائل دخترانه.که بچه ها مرتب سرخ و سفید می شدند و
    گاهی زیر زیرکی می خندیدند.من هم اینقدر از شدت خجالت به ریحانه سیخونک زده بودم که بیچاره شده بود.
    اون ماکارونی هم با خنده خورده شد و من یه جک گفتم که همه تأییدش کردند مخصوصا بچه های مثلا خوبِ کلاس!
    من گفتم:بچه های خوب بچه های بدی هستند که هنوز کشف نشدند.

    و عینک ریحانه رو زده بودم و به بچه ها میگفتم مثل بچه خرخونا شدم؟می گفتن کلا قیافه ات مثل خرخونا هست!
    منم یه دونه زدم تو سرش و گفتم:برو اینقدر زِر نزن.
    اونم خندید.



    پی نوشت :راستی اسم بردیا و پرهام قشنگن؟برا اسم بچه های آینده ام می خوام
    پی نوشت پی نوشت:بعضی ها میگن کوثر شکل منه!ولی به نظرم این نیست.شما چی میگید؟
  • نظر چهارشنبه 1393/01/20 چهارشنبه 1393/01/20 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    همه می دانند که من برای دلم نامه می نویسم و این نامه بعدی است



    می دونی دل کوچولو خیلی وقتا دهنتو با چسپ می بندم که یه موقع حرف نزنی چون اگه حرفاترو بلند بگی کلاهمون میره تو هم.این چند وقت سعی کردم کاری کنم که بهت خوش بگذره و ناراحت نباشی!
    اما خب هر کاری کنم  تو باز هم حرفت را شده در گوشی به من می گویی و بعضی مواقع هشدار می دهی که آهای دختر خانوم حواست باشه یه کاری نکنی که من بشکنم.
    دل جونم خیلی دوسِت دارم.
    بوووووووووووووووس



  • نظر سه شنبه 1393/01/19 سه شنبه 1393/01/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من دختر بودن را دوست دارم و همین طور عاشق شدن را.
    من شیطونی های دخترانه را دوست دارم همین طور خانوم بودن را.
    من حرف زدن را دوست دارم همین طور سکوت کردن را.
    من هیچ وقت نخواسته ام که پسر باشم.چون همین حسِ دخترانه ام را دوست دارم و این بهتر است برایم که هنوز کسی قدرتمند تر از من وجود دارد و این دلم را آرام می کند.حالا حالا ها دنیای دخترانه ام وجود دارد.همراه با شیطنت های دل انگیش و این که دو نفری با دوستت راه بروی و یک روز از عشق های زمینی بحرفی و یک روز هم با مسخره بازی هایت یک دیگر را بخندانی !
    هنوز دختر بودن را دوست دارم و این که هنوز با عروسک هایم حرف بزنم.
    که من با عروسک هایم می حرفم و حتی بعضی مواقع به هق هق می افتم و برایشان همه چیز را می گویم قبلا هم گفته بودم آنها هم گوش می دهند و من از دلِ دخترانه ام می گویم که هَوارتا عشق توش داره و اون تنها لبخند می زنه و مثل بقیه نیست که نظر بده و همین آرومم می کنه.




    پی نوشت:این عکس تکراریه . عکس کوثر جونه(دخترکی با نام آسمانی کوثر)که کوچمولوی داداشم هستن.عکس جدید نداشتم.
    پی نوشت پی نوشت:به این دلیل این عکس رو گذاشتم که بدونید این دختر خیلی به دردم میخوره.مثلا همین امروز که خیلی هیجان داشتم(کرم ریخته بودم)آوردمش تو اتاق و از شدت ذوق اینقدر بیچاره رو فشار دادم که وقتی گذاشتمش زمین یه ماچ گنده ازش کردم و فرار کرد.


  • نظر سه شنبه 1393/01/19 سه شنبه 1393/01/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    به نظرم کرم ریختن خیلی خوب است (منظورم کِرِم نیست که رو صورت می مالند!)می دونید کلا حیوان خزنده کرم که میاد و هی مرتب تو بدن آدم می لوله و می چسپه خیلی خوبه.من امروز خیلی کرم ریختم و الان نیشم تا بنا گوش بازه! 
    زنگیدم به ریحانه جونم و همه قضیه کرم ریختنمو گفتم و دوتایی این قدر خندیدیم که خدا آگاهه
    دیگه داشتم در مورد کرم می گفتم.
    تو مدرسه هم من هر چند وقت یه بار کرم های زیر زیرکی هم می ریزم.مثلا امروز این قدر با بشری در مورد
    حرف های خاک بر سری حرف زدم که بیچاره از خنده داشت می مرد و می گفت فاطمه بسه مردم از خنده .آخه من به حالت طنز براش می گفتم.

    امروز سفال داشتیم که من طی یک پیشنهاد به بچه ها گفتم که گِل بمالیم به صورتمون و اونا هم که همیشه پایه اند

    و کلی خودمون رو گِل مالی کردیم و مُنگُل بازی در آوردیم که دیگه اشکمون از خنده در اومده بود و روز خوبی بود.البته ما گل گرفتیم تو دستمون و دنبال هم کردیم و گفتیم اگه بگیرمت گل مالیت می کنیم و کلا معلم بیچاره دیگه نمی دونست به منگل بازی های ما چی بگه و ما این قدر دویدیم و جیغ زدیم که الان صدام دو رگه شده!

    قربون خودم و دوستام که بیخیال عشق و عاشقی میشن و شیطنت های خودمون رو بیشتر دوست دارن تا اینکه مثل بقیه بچه های مدرسه که به قول خودشونbfدارند کِز نمی کنند یه گوشه.




  • برچسب خنده, سفال, دوستام, خودم, عشق, شیطنت,
    نظر سه شنبه 1393/01/19 سه شنبه 1393/01/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)
    تعداد کل صفحات : 20 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...