تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    می دانید به چه چیزی فکر می کنم؟به دوتا معلم که حالا فکرمی کنم و ارزششان را می فهمم.یکی معلم قرآن امسالمان که بنا بر مشکلاتی رفت و یکی هم مبلغی که از قم آمده بود و ماه رمضان برایمان می حرفید.دو معلم که حالا می فهمم چقدر حرف هایشان برایم دل نشین بود.حرف هایشان مهم نیست.مهم این است که می نشستم و ساعت ها به حرف هایشان فکر می کردم و آن مبلغی که تنها یک ماه پیش ما بود وقتی که می خواست به شهرشان بر گردد انگار دلِ من هم داشت می رفت.
    موقع حرف هایشان غر نمی زدم و گوش می دادم شاید به خاطر تفاوت سنی کمِ من با آن ها بود اما این طور نیست چون اگر اینگونه بود چرا من سر کلاس معلم ریاضی که تفاوت سنیمان کم است غر می زنم؟
    می دانید،من می توانستم به آن ها اطمینان کنم نه تنها من بلکه همه بچه ها با جان و دل به حرف هایشان گوش می دادند و من بارها و بارها شده بود که در خانه دلم برایشان تنگ شده بود.خصوصا معلمی که مبلغ بود.آخر می دانید معلمی که با بچه ها رازهایش را بگوید بچه ها هم با او احساسِ  راحتی می کنند و هنوز هم دوست دارم ببینمشان.نمی دانم چرا امروز دلم یک هو هوای دیدنِ آن دو را کرده بود!


  • برچسب هنوز, مبلق, قرآن, ارزش,
    نظر دوشنبه 1393/01/18 دوشنبه 1393/01/18 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی وقت ها آدم از این که یکی دیگه رو کشف کنه خسته میشه.دلش میخواد یکی بیاد بشینه کناژش دستاشو بگیره بگه چشمامو میبندم .فقط هر چی میخوای بگی بگو...
    فردا خونمون روضه است.دلم میخواد فردا که ریحانه جونم اومد خونمون خیلی چیزا رو بگم.و اینم بدونید وقتی یه دختر خیلی حرف نمیزنه به معنای این نیست که حرفی نداره.منتظره یکی بیاد کشفش کنه!


    آپلود عکس , آپلود رایگان" alt="" />
  • نظر پنجشنبه 1393/01/14 پنجشنبه 1393/01/14 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    امروز بعد از مدت ها گریه کردم.راستش را بخواهید من اصلن گریه نمی کنم.نه که نکنم.نه.ولی الکی گریه نمی کنم.اگر گریه کنم.مطمئنا اتفاقی پیش آمده است که خیلی مهم است.هیچ وقت تا به حال پیش کسی گریه نکردم.همیشه تنها بوده ام.
    امروز به این دلیل گریه کردم که دلم تنگ بود.مشکلات کوچک و مسخره ای بودندقبلترها که همه جمع شده بودند.اما هنوز خالی نشده ام.هنوز اشک دارم.





  • نظر چهارشنبه 1393/01/13 چهارشنبه 1393/01/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینکه آدم بِلا تکلیف باشد بد است.اصلن زشت است.وقتی آدم بِلا تکلیف باشد از زندگی اش خسته می شود.البته این وسط چیزی وجود دارد و آن هم این است که وقتی انسان بِلا تکلیف است زندگی اش یکنواخت می شود و من شخصا از یکنواختی بدم می آید.الآن هم مدتی است الکی زندگی می کنم.زندگی اجباری.و باید فکری برای این روزهای پر از تلاطم های عاطفی بکنم.راستش را بخواهید اگر من دقیقا می دانستم باید چه کاری انجام دهم لحظه ای دریغ نمی کردم.اما الآن تصمیم رستی ندارم.
    باید یک روز بنشینم و تکلیفم را با احساسم و منطقم و دِلَم روشن کنم.



  • نظر چهارشنبه 1393/01/13 چهارشنبه 1393/01/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    غیر ازمادر

    خواهر یکی از عزیزترین موجوداته که میتونه کنارت باشه

    باور کن...




  • نظر چهارشنبه 1393/01/13 چهارشنبه 1393/01/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    یکی باید باشد که آدم را صدا کند

    به نام کوچکش صدا کند

    یک جوری که حال آدم را خوب کند

    یک جوری که کسی دیگر بلد نباشد

    یکی باید آدم را بلد باشد




  • نظر چهارشنبه 1393/01/13 چهارشنبه 1393/01/13 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دیشب یه خواب دیدم که خودم هنوز در بُهت اون خوابم.و موندم که این خواب چه ربطی داره؟!؟!
    خدا به خیر کنه
    .خوابم هیچ ربطی به زندگی شخصیم نداشت.



  • نظر سه شنبه 1393/01/12 سه شنبه 1393/01/12 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دستم به نوشتن نمی رود.ببخشید!




  • نظر دوشنبه 1393/01/11 دوشنبه 1393/01/11 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    شاید لازم نباشد این چیزها را بنویسم.شاید حالا حالاها فراموش نشوند.شاید دلتنگی ام زیاد است.شاید ریحانه بتواند هیجاناتم را کنترل کند.شاید این حرف ها بعدها به درد بخورد.شاید رفتار بعضی ها را فراموش نکنم.شاید هیچ چیز نتواند دوباره من رو به اون دختر آروم قبلی برگردونه.فقط کمی زمان میخوام.تا بتونم احساسم رو کنترل کنم.ریحانه اگه بود بهتر بود حداقل دوتا دختر بودیم مثل هم که می فهمن یک دیگر را.شاید این چند وقت پست هایم به هیچ کارتون نیاد خوش به حال بعضی ها که توانستند این دوران را بگذرانند.امیدوارم بتوانم.جدیدا که به خودم فکر می کنم می بینم خیلی عوض شده ام.بزرگ شده ام باید سعی کنم خیلی چیزها را فراموش کنم.چگونه اش را نمی دانم!



  • نظر یکشنبه 1393/01/10 یکشنبه 1393/01/10 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بالاخره از مسافرت برگشتیم و الان موزیک مجنون لیلی بی خبر پخش می شود.آهنگشو دوست دارم.ریتمش قشنگه.این روزا حال جسمی خوبی ندارم.هوا به هوا شده ام.یعنی آب و هوا عوض شده و نمی تونم خیلی به سمت کامپیوتر بیام.امروز بعد از یک هفته با ریحانه جونم حرف زدم.دلم براش تنگ شد.خدا کنه زودتر بریم مدرسه.یه متن بلند بالا نوشتم اما با این حالم نمی تونم بنویسمش.ایشالا برای بعد.
    امشب میریم خونه عمه ام برای شام.خوشحالم.خیلی وقته شام نرفتیم.دوباره عید دیدنی ها شروع شده و من تنهایی را می خواهم که حالا باید بیخیالش شوم.چون عید دیدنی ها مانده است و درس خواندن.آه.
    بعد از مدرسه ها حتما باید برم یه جایی آهنگ گوش کنم و قدم بزنم به همراه ریحانه جونم.دلم برای حرف های دخملونه تنگ شده.برای معلم ریاضیمون که عاشقشم.امروز داداشمو کلی حرص دادم.خیلی حال داد.
    این چند وقت مسافرت خوب بود.
    به همراه دایی کوچیکم رفتیم بستنی فروشی و آب آلبالو و بستنی میوه ای خوردیم.داییم فقط 35 سال داره و خیلی خوب بود.بعدش هم رفتیم بام ملایر گردش کردیم و زن دایی به علت بچه کوچکش که شیر می خواست از ماشین
    پیاده نشد و ما تو بام ملایر دریاچه داریم و دایی روح الله به ما (من و دخترخاله)یاد داد که چگونه سنگ را داخل آب بیاندازیم که برود ته آب و دوباره بالا بیاید و این امر چند بار تکرار شود.که البته این خوشی زیاد ادامه نداشت چون مسئول آنجا گفت سنگ نیاندازید و ما باز هم با شیطنت سنگ ها را باز هم می انداختیم.
    دوباره اومدیم خونه و کلی آب خوردیم.پسرهای فامیل هم حسودی کردند به ما.دیگر با دایی روح الله رفتیم
    پارک.
    و من برایتان از تاب سواری ام بگویم که کلی حال کردم.دخترخاله ام هُل می داد و من کیف می کردم.بعد از
    مدتی درس خواندن این تفریحات واقعا لازم بود.دایی روح الله هم برایمان پشمک خرید و کلی با خنده بالاخره خورده شد.
    خلاصه امسال دایی ها سنگ تموم گذاشتند.مثلا دایی سعید یک روز تنهایی همه ظرف های بیست و یک نفر را کامل شست.دایی عباس هم ماهارو با ماشینش تا استخر رسوند.با دایی امیر هم تو خونه بازی کردیم.
    اونجا بچه ها تیکن بازی می کردند و بازی برادر بزرگ(داداش میثم)از همه بهتر بود و خودش به خودش لقب سلطان تیکن داده بود!
    تو راه برگشت به تهران ما دوتا ماشین بودیم ما و دایی سعید تمام راه را با هم بودیم و ناهار مهمون آقای پدر بودیم در رستوران.اونجا هم تاب خانوادگی داشت و بازی کردیم و چند تا عکس رویایی هم دایی گرفت.
    این مسافرت برای همه خوب بود همه با هم بودیم و می خندیدیم.ولی خاله فاطمه کلی خسته شد چون هر وعده حداقل بیست و یک نفر بودیم.من و دخترخاله هم بعضی روزها ظرف می شستیم
    تفریحات خوبی داشتیم.ایشالا امسال سال خوبی برای همه باشه انشاالله!


  • برچسب تاب, دایی, سعید, روح الله, بازی, پشمک,
    نظر شنبه 1393/01/9 شنبه 1393/01/9 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    قرار بود باهم بریم شهربازی.من و دخترخاله و  پسردایی و پسرخاله ولی هرچی دایی رو التماس می کردیم گوش نمی داد. بالاخره راضیش کردیم و رفتیم .داییم خیلی حوصله بچه ها رو داره و ما هر موقع باهاشیم کلی حال می کنیم.رفتیم و دیدیم شهربازی بسته است که دایی سعید گفت بریم پارک  و من هم بعد مدت ها کلی تاب سواری کردم .خیلی حال داد و بعدش هم خوراکی خریدیم و خوردیم.الان هم پسردایی(سهیل) و پسرخالم(محمد رضا) دارن میگن پاشو ما می خوایم بازی کنیم که البته الان محو خوندن این متن شدند و ساکت شدند.
    ما هم فردا به سمت تهران بر می گردیم.باید بگم دلم حسابی برای تهران تنگ شده.دیگه من میرم تا این پسرها منو نکشتن.




    پی نوشت:اینجا پارک سیفیه ملایره!!!!
  • برچسب پارک, ملایر, شهربازی,
    نظر چهارشنبه 1393/01/6 چهارشنبه 1393/01/6 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینجا همش عید دیدنی است و شلوغ.دلم کمی تنهایی می خواهد انگار هوای پایتخت بد جوری خودش را به ما عادت داده است .پایم که به تهران برسد در اولین فرصت بو می کشم هوای پر از دود پایتخت را بو می کشم دلم پر می کشد برای تهران.
    دیروز سوار ماشین دایی بودیم و ترافیک شد و در اینجا اصلا ترافیک نیست.دایی گفت:خوب شد،دلم برای ترافیک تنگ شده بود
    امروز زن دایی برایمان کمی تاریخ گفت و ما فهمیدیم خیلی مانده است تا بزرگ شویم.الآن هم دخترخاله خواب است و برادر هم با پسرخاله سونی بازی می کنند و کامپیوتر از تصرف آن ها خارج است .
    دختر دایی کوچک هم جوجه خریده است و با این که دو سال و نیم بیشتر ندارد خیلی خوب با آنها بازی می کند.فعلا  بهتر است بروم.چون هرچه بیش تر به پایتخت فکر می کنم دلم بیشتر تنگ می شود.


  • نظر سه شنبه 1393/01/5 سه شنبه 1393/01/5 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این چند روز دوباره به روستای پدری رفتیم و چشم دیگران را دور دیدم و به سمت خانه ئدر بزرگ حرکت کردم.دلم می خواست از آنجا عکس بگیرم اما خب روستا کوچک است و کوچک ترین حرکتت را همه می بینند این بود که نشد اما توانستم چند دقیقه ای بایستم و خوب نگاه کنم. بعدش کمی پیاده روی کردم در خاک روستا و گوسفندان آمدند و رد شدند و باز هم همان حس بچگی.شاید نمی توانستم چیزی بگویم فقط می دانم که حالم بد بود هوا بوی دلتنگی میداد.

    آپلود عکس , آپلود رایگان

    پی نوشت:هنوز در ملایر هستیم و پنج شنبه صبح بر می گردیم دلم شدیدا برای پایتخت تنگ شده است
  • نظر سه شنبه 1393/01/5 سه شنبه 1393/01/5 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من به همراه دخترخاله و دختردایی ام رفتیم استخر سیفیه.و اولش یه کم شنا کردیم و اینکه اونجا  دوتا سرسره گنده زدند  و یکیش قرمزه و پیچ پیچیه و یکیش سفید و شیب زیاد داره اولش من خیلی میترسیدم ولی دختر خالم داوطلب شد بره تا من و دخترداییم ترسمون بریزه و رفتش و ما همش می ترسیدیم و گفتیم نمیایم ولی من با سرسره قرمزه موافق بودم!اما بازم ترس وجودم را فرا گرفته بود و بازهم دخترخاله قهرمانم داوطلب شد و بعدش اون اول نشست و گفت دخترداییم وسط بشینه و من هم آخر.اما دختر دایی قبول نکرد و می خواست نیاد که البته نیامد و ما دوتا رفتیم.و من کلی ذوق کردم.دختردایی هم مجبورشد بیاد و اونم خوشش اومد حالا ما ول کن نبودیم و می خواستیم بازم بریم.
     و بعدش دخترخاله ام اصرار کرد که اون سرسره شیب دار رو بریم که من می ترسیدم حسابی.اون هزاربار رفت تا من ترسم بریزه و آخرش   من رو مجبور کرد که برم و من دیگه ترسم ریخته بود الآن می خوایم بریم خونه عموم و بقیش رو بعدا می نویسم.بای
  • نظر یکشنبه 1393/01/3 یکشنبه 1393/01/3 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    همش استرس سفره هفت سین رو داشتیم.دیگه همه مهمونا اومده بودند.بالاخره یه سفره انداختیم و وظیفه چیدن به عهده داداش حمید بود.آخه از همه باسلیقه تره.سفره که چینده شد بچه های کوچک لباسای عیدشون رو پوشیدند و دنبال سفره می دویدند.فقط نیم ساعت مونده بود.بالاخره همه بچه ها رو یه جا نشوندیم و پدر بزرگ قرآن خوند و تلویزیون اعلام کرد که عید شده همه دست زدیم و برقارو خاموش کردیم و فشفشه هاروشن شد بعدش همه با همدیگه روبوسی کردن و ما چون دختر بودیم نمیتونستیم هیجاناتمون رو اونجا تخلیه  کنیم رفتیم با دختر خاله و دختردایی تو آشپزخونه و چِل بازی درآوردیم. بعدش هم کلی حال کردیم و از پدر بزرگ عیدی گرفتیم.ما تو فامیل بچه های همه قدی داریم از پنج ماهه تا سی ساله همه صف گرفته بودیم.بعدش هم رفتیم تا بالن هایی که داداشامون خریده بودند رو هوا کنیم بالن کوچیک بود همه دوربین به دست بودند و وقتی بالن هوا شد همه یاهم دیگه جیغ زدیم و ترقه زدیم.خلاصه این روزا عالیه!الانم وسط مهمونی هستیم و من با گوشی براتون نوشتم.اگه اشکالی داره ببخشید.

    بعدا نوشت:تصویر به دلایل امنیتی حذف شد





  • نظر جمعه 1393/01/1 جمعه 1393/01/1 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دارم براتون از کامیوتر خونه خالم براتون آپ می کنم.
    بالاخره  با هزار بدبختی و مچاله شدن خودم رو به ملایر رسوندم و الان دختر دایی هام ریختن سرم و دارن این رو می خونن.
    ما با هزار بدبختی همه رو از خونه انداختیم بیرون و خودمون خونه ایم.
    من و مهدیه(دخترخالم) و محمدرضا(پسرخالم) و سهیل(پسرداییم) که هر دوتاشون کوچمولواند خونه بودیم و تصمیم گرفتیم جیغ بزنیم و تا جیغ زدیم صدای زنگ بلند شد و ما فکر کردیم همسایه هان در حالی که آقای دایی بودند و کلی خندیدیم.الآن بیش تر از ان نمی تونم بنویسم چون دختردایی ام میگه بسه پاشو از جلو کامپیوتر.
    فعلا تا آپ بعدی بای.
    نمی دونم دیگه کی میتونم آپ کنم.در هر موقعیت که تونستم براتون می نویسم.


  • نظر پنجشنبه 1392/12/29 پنجشنبه 1392/12/29 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    الآن که این متن رو می نویسم تنها یک روز تا پایان سال نود و دو مونده.
    تنها یک روز مونده که این سال تموم بشه.

    این سال،مثل همه سال ها خوبی ها و بدی های خودش رو داشت و بدک نبود.اما امیدوارم سال جدید بهتر از امسال باشه،پر از نزدیکی به خدا
    اتفاقای خوبی که امسال افتاد مثلا کوثر جونم (دخترکی با نام آسمانی کوثر)بهم گفت عمّه و این بهترین اتفاق سال بود.
    این جمله رو نمی دونم شنیدید یا نه اما من می نویسم.سر فصل یک کتاب با این جمله شروع میشه.کسایی که روش خوندن من رو می دونن با صدای خودم بخوانند:
    {روزها بی توجه به ما می گذرند.زمان به خاطر آدم ها توقف نمی کند!چه بی رحم اند ثانیه ها!چه قصی القلب اند دقیقه ها!}
    امسال کتابای زیادی خوندم و عشق رو یاد گرفتم.عشق ورزیدن را.
    کتاب هایی که شاید اگر خوانده نمی شدند برایم بهتر بود.این طوری روزها عادی تر بودند.

    کتاب های ساده و در عین حال پر از احساس بود.
    از اون موقع با یک سری آهنگ ها احساس آرامش می کنم.

    چشم هایم را می بندم و اشک می ریزم.
    هر دخترکی در دلش عاشق است.

    عشقش حتما یک پسر نیست.
    عشق برای دختر در خیلی چیزها معنا می شود!

    شاید با نوشتنیهایم خیلی راحتم من نوشته های خودم را بیشتر از شما می خوانم.من در طول روز هزاران بار متن های وبلاگم را میخوانم.و سعی میکنم درکشان کنم!
    همین که خودم حرف های خودم را درک کنم کافی است
    این روز که آخرین سال نود و دو  می خوام بگم که خیلی چیزها فهمیدم.

    اینکه مثلا دوستانی که تظاهر به مثبت بودن می کنن کثافتی هستند برای خودشان(دوستان می دونند منظورم چه کسی است)
    یادمه یکی از دوستام اول سال اومد پیشم و گفت:معاون مدرسه بهم گفت خیلی خانومی . اینو گفت چون خواهرم قبلا تو این مدرسه بوده ولی نمیدونه چه کثافتی هستم.
    بعدش یه نیشخند زد و رفت.
    از این جور آدم ها خوشم می آید همین که آدم به این چیزها اعتراف کند کافی است.

    فکر کنم زیاد نوشتم اما خب خیلی حرف ها هنوز هم دارم
    مثلا برایتان از این روزهای سخت نوجوانی بگویم که هزاران بدبختی هست.

    مجبوری یک جوری هیجانت رو فروکش کنی.
    امروز که مدرسه نرفتم نمی دونستم باید چی کار کنم.حداقل تو مدرسه چهارتا می زدیم تو سر هم جیغ می
    زدیم.شیطنت می کردیم ولی خونه این کارا مزه نمیده.
    مدرسه راهنمایی هم خوبی هایی دارد اینکه همه دوست دارند جلف بازی در بیارند.جلب توجه.از عشق
    زمینی حرف زدن و تاکید معلم ها برای این دوران و تیکه های بچه ها
    چقدر حرف دارم.وقتی میام شروع به نوشتن می کنم دستم دیگه نمیتونه جدا بشه الآن هم مامان خانوم داره میگه بیا شام اما من نمی تونم.
    دیگر برایتان از اتفاقات بگویم از اینکه من فردا عازم سفرم و شاید نتونم حالا حالاها آپ کنم.
    و دیگه اینکه تلفنی با امام رضا حرف زدم.حنانه جون مشهد بودند لطف کردن از اونجا برامون زنگیدن و از این بابت خیلی ازش ممنونم ولی نمی تونم یه چیز رو انکار کنم اینکه وقتی صدای دعا می اومد از مشهد.داشتم از حسودی می مردم.خوش به حالش عید پیش امام رضا بودند
    دوست دارم وقتی بر می گردم اینجا پر از نظر باشه.





  • برچسب آخر, سال, نود و دو, مسافرت, عشق, تنها, کثافت,
    نظر چهارشنبه 1392/12/28 چهارشنبه 1392/12/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    یعنی چی میتونه باشه؟

    بکلیک

  • برچسب کلیک, چی, میتونه, یعنی, ؟؟؟؟؟,
    نظر چهارشنبه 1392/12/28 چهارشنبه 1392/12/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    مدرسه ها تعطیله و من کلی حرف ها دارم که برا ریحانه جونم بگم.حرف هایی که تلفنی نمیشه زد.خودش میدونه چیا رو میگم.اگه یه جای خلوت گیر اوردم بهش میگم.



  • برچسب حرف, دخمل, خلوت,
    نظر چهارشنبه 1392/12/28 چهارشنبه 1392/12/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اوه اوه.
    این دختره اعصابش کلا ماشین حسابه


     
  • برچسب اعصاب, ماشین حساب, دختر, پسر, کتک,
    نظر سه شنبه 1392/12/27 سه شنبه 1392/12/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این چند روز کم حرف می زنم و فقط می شنوم.بیشتر اشک می ریزم
    برای فهمیدن بعضی مسائل بایدبزرگ شوی.برای بعضی مسائل باید عاشق شوی.
    اما برای بعضی چیزها تنها لازم است دخترک باشی.
    هر چقدر محکم باشی اما وقتی جنسی که از تو قدرتمندتر است دستت را می گیرد مست می شوی!
    هرچقدر بزرگ شده باشی.بازهم شب هایی هست که تا خود صبح گریه کنی و صبح باز هم بگویی خوبم.
    برای فهمیدن اینها فقط باید دخترک باشی!




    پی نوشت:این متن هیچ ربطی به زندگی خصوصیم نداشت!!!دیدم خوبه یه همچین چیزی بنویسم.حالا فکر نکنید خدایی نکرده من از اوناشم
  • برچسب باید, دخترک, درد, بفهمی,
    نظر سه شنبه 1392/12/27 سه شنبه 1392/12/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما پنج شنبه صبح حرکت می کنیم به سمت شهر زیبا و سر سبز ملایر.
    تا بتونیم سال تحویل رو کنار بابا بزرگ و خاله و دایی ها و دیگه دختر خاله جونم و دختر دایی جونام باشیم.
    من که همش دارم لحظه شماری می کنم.آخه شما ها که نمی دونید موقع سال تحویل کنار دختردایی و دختر خاله چقدر خوش می گذره!
    ما دخترایی که هم سنیم و شیطنت های خودمون داریم.البته داداشای من و داداش دختر خاله که از ما بزرگ ترند ما رو کلی اذیت می کنن.ولی باز هم خیلی حال میده.
    همین که ما حرفای خاک بر سری (می دونید چیه؟) می زنیم کلی حال میده!
    همین که سریع از سر سفره بلند میشیم و فرار می کنیم تا از جمع کردن سفره و ظرف شستن راحت بشیم و اولش آروم آروم و بعدش دِ بدو.
    و از اون طرف صدای مامانامون بلند میشه که مگه دستمون بهتون نرسه و ما هم می خندیم
    یا این که شبا این قدر اونجا شلوغه که ما مجبور میشیم در کنار سوسک ها در آشپزخونه بخوابیم.البته خیلی حال میده کلی هیجان داره.دیگه چه اتفاقایی می افته؟آهان

    مثلا ما میریم خرید با هم دیگه عید دیدنی.

    مامانامون رو اذیت می کنیم.
    یواشکی از جیب باباهای بیچاره پول کش می ریم.
    بعدش این بچه های دایی که همشون ریزه میزه می باشند هی از سر و کول ما بالا میرن.
    واااااااااااااااااای.من خعلی خوشحالم.خداجون
    ولی این وسط  یه قضیه ای وجود داره که اونم اینه:

    ما کلا شش نفریم که با کوثر جون فنقله  میشیم هفت نفر.حالا چطوری توی یه پژوی 405 جا بشیم؟
    به سختی!
    من و برادر کوچک(داداش حمید)جلو میشینیم.و مادر و برادر بزرگ(داداش میثم)و زن داداش (ریحانه جون)مامان و کوثر جوووووون عقب می شینند و آقای پدر هم که راننده هستند.



  • برچسب لحظه, سرسبز, ملایر, دخترخاله, دختر دایی, شیطونی, دختر,
    نظر سه شنبه 1392/12/27 سه شنبه 1392/12/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    به ما گفته شده بود که تا روز بیست و هشت اسفند قیافه معلم ها را تحمل کنیم و منت بر سرشان بنهانیم و برویم مدرسه و به درسشان گوش دهیم که خدا رو شکر ما رو از این امر معاف کردند.چرا؟چون که خیلی از بچه ها فردا می خوان برن مسافرت و به همین خاطر ما رو تعطیل کردن و در حالی که قبلا گفته بودند اگه فردا نیاید ازتون  دو نمره انظباط کم کنیم حرفشون رو تغییر دادن و گفتن اگه فردا بیاید ازتون دو نمره کم می کنیم.فهمیدین یانه؟(این قسمتش مبالغه بود)
    و خبر بعدی این که من برای اولین بار سر صف قرآن خوندم داشتم از استرس سکته می کردم.البته خیلی خب نبود چون اولین بارم بود.اما ایشالا درست میشه!




  • برچسب مدرسه, عید, قیافه, معلم, تحمل,
    نظر دوشنبه 1392/12/26 دوشنبه 1392/12/26 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    یه اتفاق خوشمل.کوثر جونم(دخترکی با نام آسمانی کوثر)برای اولین بار بهم گفت عمّه!
    این قدر خوش حال بودم که نمی دونید.همین طوری ماچش می کردم .
    حالا هر موقع می بینتم میگه عمّه

    وای باورم نمیشه.خیلی خوشحالم.خیلی

    البته کلمه هایی مثل مامان،بابا،به به،دَدَ،جوجو،اِشین(یعنی بشین)بیا و ..... اینا رو میگه منم کلی ذوق می کنم.
    شما نمی خواید تبریک بگید؟؟؟



  • برچسب کوثر, دخترک, عمه, تبریک,
    نظر دوشنبه 1392/12/26 دوشنبه 1392/12/26 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ابتدا عنوان را بخوانید

    به نام خدای هفت آسمان


    نوشتنیها تعطیل شد!

    خبر به همین راحتی اعلام می شود.مثل مرگ یک دوست،یک فامیل.
    شاید دل کندن از یک وبلاگ تقریبا سیصد پستی و کلی رد پا سخت باشد.مخصوصا برای منی که نمی توانم ننویسم.مخصوصا برای منی که چند وقتی بود دلش را به اینجا خوش کرده بود.اما چه کنم؟چه کند؟چه کنیم؟



    پی نوشت:همه اش الکی بود.من هیچ وقت اینجا را تعطیل نمی کنم.من عاشقِ این جام.این ها رو همین طوری نوشتم که یه کم بترسید.فقط دعوام نکنید.

  • برچسب دل کندن, سیصد, پست, رد پا,
    نظر یکشنبه 1392/12/25 یکشنبه 1392/12/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)
    تعداد کل صفحات : 20 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...