تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا - مریضی در مریضی:دی
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا - مریضی در مریضی:دی
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    از دیروز ساعت های یازده صبح دل درد شدید گرفتم و موقع ناهار هم اشتها نداشتم تا اینکه بعد از ظهر رفتم دکتر،دکتره گفت:تو پنجمین مریضی هستی که همین مریضی رو داری...مریضی مریضی جدیده ممکنه تا یک هفته حالت تهوع داشته باشی و دل درد...از اون طرف هم داداشم رگ کمرش گرفته اصلا نمیتونه تکون بخوره...خلاصه من امروز صبح بلند شدم نماز بخونم که وضو که گرفتم اومدم از درِ دستشویی بیام بیرون که یه هو کل دنیا دورِ سرم چرخید و همونجا دراز به دراز افتادم...یعنی واقعا یه لحظه حس کردم واقعا بیهوش شدم...مامانم هم که صدای افتادنم رو شنیده بود تند تند اومد گفت:فاطمه...فاطمه...چی شده؟!؟!
    منم سریع پاشدم
    ...تازه دیشبم خونمون مناجات شعبانیهــ بود،دوستای داداشم اومده بودند...خدا رو شکر اون موقع دل دردم خوب بود،اما الــآن دوبارهـ دل دردِ شدید دارمــــ .
    تازـــه یه چیزیــ بگم؛داداشم که رگ کمرش گرفته
    ...ما یه پماد داریم...ترکیب موم و عسله خیلی خوبه...رفتم اونو بیارم که مامانم بزنه برای کمر داداشم...مامانم زد و اینا...تقریبا یک ساعت گذشت...مامانم رفت تو انباریمون یه هویی گفت:فاطمه،بیا ببینم تو که این پماد رو اشتباه دادی ...اشتباهی واکس دادی که:دی
    آخه واکس مخصوص کفش داداشم جاش دقیقا مثل اون پماده است
    ...خلاصه داداشم هنوز بوی واکس میده:دی

  • نظر جمعه 1393/03/30 جمعه 1393/03/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)