تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا - مطالب اردیبهشت 1391
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا - مطالب اردیبهشت 1391
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    سلام.

    مدرسه ی ما 30نفر از بهترین ها را برای اردوی شبانه انتخاب کردند.

    من هم یکی از اون بهترین ها بودم.

    خلاصه ما دیروز که دوشنبه بود از مدرسه  خونه نیومدیم و مدرسه موندیم.بعد نماز ظهر و عصر را توی نمازخانه خوندیم و برای ناهار رفتیم باغ بالا توی ارتفاعات شهرک شهید محلاتی .اون جا تا ساعت پنج و نیم اون جا بودیم و بعد تا ساعت شش و نیم هم مقبره بودیم و اومدیم تا اذان مغرب درس خوندیم. ما برای نماز رفتیم مسجد امام خمینی(ره)وقتی برگشتیم شام رو توی حیاط مدرسه خوردیم.و حدود ساعت نه و نیم تا یازده با معلّم و مدیر و ناظم و معاون و مربی پرورشی وسطی بازی کردیم.

    بعد برای خواب به نمازخانه رفتیم و تصمیم گرفتیم جشن بالش بگیریم و گرفتیم.

    همه رخت خواب خود را پهن کردند ومی خواستند بخوابند که  چند نفر از بچّه ها نمی گذاشتند بخوابیم.

    ما از مدیر (سرکار خانم بردبار)خواستیم لالایی بخوند.اوهم  برای ما خواند:

    لالالالایی،لالا،لالایی

    لالالالایی،لالا،لالایی...

    همه به خوابی عمیق فرو رفتیم.

    *********

    صبح با صدای معلّممان از خواب پاشدم و بعد از صبحانه سر کلاس درس رفتیم.

  • نظر سه شنبه 1391/02/19 سه شنبه 1391/02/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    امروز شنبه است.

    91/2/16

    دیروز که انتخابات بود مدرسه ما یک حوزه ی انتخاباتی بود و ما شک داشتیم که ببینیم تعطیله یا نه.

    امروز به مدرسه رفتم فقط با یک نگاه به خانم نوروزی(مامان مدرسه)فهمیدم که بله تعطیله .

    کلی خوشحالم،چون امروز ما امتحان تاریخ و مدنی داشتیم. من هم نمی توانستم درس بخونم چون چهارشنبه کلاس قرآن داشتم.

    پنج شنبه هم که خونه ی داداش میثمم بودیم. جمعه هم عمّه مریمم و دوست بابام خونمون مهمون بودند.

    خلاصه :کلی خدا رو شکر می کنم.

  • نظر شنبه 1391/02/16 شنبه 1391/02/16 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    امیر نصر سامانی [یکی از امرای سامانی که از سال 301 تا 331 ه.ق سلطنت کرد] در ایّام کودکی معلّمی داشت، که نزد او قرآن می خواند، ولی از ناحیه ی معلّم کتک بسیار خورد[زیرا سابقا معلمین به شاگردان خود تنبیه بدنی شدید می کردند.]
    امیر نصر کینه ی معلم را به دل گرفت و با خود می گفت:« هر گاه به مقام پادشاهی برسم، انتقام خود را از او می کشم و سزای او را به او می رسانم».
    وقتی که امیر نصیر به پادشاهی رسید، یک شب به یاد معلمش افتاد و در مورد چگونگی انتقام از او اندیشید، تا اینکه طرحی به نظرش رسید و آن را چنین اجرا کرد، به خدمتکار خود [ مثلا به نام سعید] گفت: برو در باغ روستا چوبی از درخت «به» بگیر و بیاور.» سعید رفت و چنان چوبی را نزد امیر نصیر آورد و امیر به خدمتکار دیگرش [مثلا به نام حمید] گفت تو نیز برو آن معلم را احضار کن و به اینجا بیاور.
    حمید نزد معلم آمد و پیام جلب امیر را به او ابلاغ کرد، معلم همراه او حرکت کرد تا نزد امیر نصر بیاید، معلم در مسیر راه از حمید پرسید: علت احضار من چیست؟
    حمید جریان را گفت. معلم دانست امیر نصر در صدد انتقام است، در مسیر راه به مغازه ی میوه فروشی رسید، پولی داد و از یک عدد میوه ی «بِهِ خوب» خرید و آن را در میان آستینش پنهان کرد. هنگامی که نزد امیر نصر آمد، دید در دست امیر نصر چوبی از درخت«به» هست و آن را بلند می کند و تکان می دهد. همین که چشم امیر نصر به معلم افتاد، خطاب به او گفت:« از این چوب چه خاطره را می نگری؟»[آیا می دانی با چنین چوبی چقدر در ایام کودکی من، به من زدی؟]
    در همان دم معلم دست در آستین خود کرد و آن میوه ی «به» را بیرون آورد و به امیر نصر نشان داد و گفت:« عمر پادشاه مستدام باد، این میوه ی به این لطیفی و شادابی از آن چوب به دست آمده است.» [ یعنی بر اثر چوب و تربیت معلم، شخصی مانند شما فردی برجسته، به وجود آمده است.]
    امیر نصر از این پاسخ جالب، بسیار مسرور و شادمان شد، معلم را در آغوش محبت خود گرفت، جایزه ی کلانی به او داد و برای او حقوق ماهیانه تعیین کرد، به طوری که زندگی معلم تا آخر عمر در خوشی و شادابی گذشت.

    *********************************



    حالا روز معلم است و نمی توانم زحمات معلمینی که تا به حال برایم زحمت کشیده اند را جبران کنم

    کلمات قادر نیستند مرا یاری کنند

    فقط می گویم دوستتان دارم


  • نظر پنجشنبه 1391/02/14 پنجشنبه 1391/02/14 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بوی شوم امتحان آمد همی،یاد صفر مهربان آید همی

    ماز تعلیم و تعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم

    ما برای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم

    ***********************************************

    شب امتحان شبی که در آن نسکافه و قهوه از دالیوم ده هم خواب آور تر می شود شب رقص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سلسله اعصاب محیطی مرکزی محصل
  • نظر سه شنبه 1391/02/12 سه شنبه 1391/02/12 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    سلامی دوباره
    بازم با یک پست جدید اومدم.
    امروز یک خبریه .
    می دونید چه خبره؟


     ****************************************************************************************
    آره تولد مامانمه من هم براش یک دامن خریدم.
    امروز داداشم ایناهم میان این جا
    خلاصه جمعمون جمعه...

  • نظر یکشنبه 1391/02/10 یکشنبه 1391/02/10 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)