تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا - مطالب اسفند 1392
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا - مطالب اسفند 1392
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    دارم براتون از کامیوتر خونه خالم براتون آپ می کنم.
    بالاخره  با هزار بدبختی و مچاله شدن خودم رو به ملایر رسوندم و الان دختر دایی هام ریختن سرم و دارن این رو می خونن.
    ما با هزار بدبختی همه رو از خونه انداختیم بیرون و خودمون خونه ایم.
    من و مهدیه(دخترخالم) و محمدرضا(پسرخالم) و سهیل(پسرداییم) که هر دوتاشون کوچمولواند خونه بودیم و تصمیم گرفتیم جیغ بزنیم و تا جیغ زدیم صدای زنگ بلند شد و ما فکر کردیم همسایه هان در حالی که آقای دایی بودند و کلی خندیدیم.الآن بیش تر از ان نمی تونم بنویسم چون دختردایی ام میگه بسه پاشو از جلو کامپیوتر.
    فعلا تا آپ بعدی بای.
    نمی دونم دیگه کی میتونم آپ کنم.در هر موقعیت که تونستم براتون می نویسم.


  • نظر پنجشنبه 1392/12/29 پنجشنبه 1392/12/29 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    الآن که این متن رو می نویسم تنها یک روز تا پایان سال نود و دو مونده.
    تنها یک روز مونده که این سال تموم بشه.

    این سال،مثل همه سال ها خوبی ها و بدی های خودش رو داشت و بدک نبود.اما امیدوارم سال جدید بهتر از امسال باشه،پر از نزدیکی به خدا
    اتفاقای خوبی که امسال افتاد مثلا کوثر جونم (دخترکی با نام آسمانی کوثر)بهم گفت عمّه و این بهترین اتفاق سال بود.
    این جمله رو نمی دونم شنیدید یا نه اما من می نویسم.سر فصل یک کتاب با این جمله شروع میشه.کسایی که روش خوندن من رو می دونن با صدای خودم بخوانند:
    {روزها بی توجه به ما می گذرند.زمان به خاطر آدم ها توقف نمی کند!چه بی رحم اند ثانیه ها!چه قصی القلب اند دقیقه ها!}
    امسال کتابای زیادی خوندم و عشق رو یاد گرفتم.عشق ورزیدن را.
    کتاب هایی که شاید اگر خوانده نمی شدند برایم بهتر بود.این طوری روزها عادی تر بودند.

    کتاب های ساده و در عین حال پر از احساس بود.
    از اون موقع با یک سری آهنگ ها احساس آرامش می کنم.

    چشم هایم را می بندم و اشک می ریزم.
    هر دخترکی در دلش عاشق است.

    عشقش حتما یک پسر نیست.
    عشق برای دختر در خیلی چیزها معنا می شود!

    شاید با نوشتنیهایم خیلی راحتم من نوشته های خودم را بیشتر از شما می خوانم.من در طول روز هزاران بار متن های وبلاگم را میخوانم.و سعی میکنم درکشان کنم!
    همین که خودم حرف های خودم را درک کنم کافی است
    این روز که آخرین سال نود و دو  می خوام بگم که خیلی چیزها فهمیدم.

    اینکه مثلا دوستانی که تظاهر به مثبت بودن می کنن کثافتی هستند برای خودشان(دوستان می دونند منظورم چه کسی است)
    یادمه یکی از دوستام اول سال اومد پیشم و گفت:معاون مدرسه بهم گفت خیلی خانومی . اینو گفت چون خواهرم قبلا تو این مدرسه بوده ولی نمیدونه چه کثافتی هستم.
    بعدش یه نیشخند زد و رفت.
    از این جور آدم ها خوشم می آید همین که آدم به این چیزها اعتراف کند کافی است.

    فکر کنم زیاد نوشتم اما خب خیلی حرف ها هنوز هم دارم
    مثلا برایتان از این روزهای سخت نوجوانی بگویم که هزاران بدبختی هست.

    مجبوری یک جوری هیجانت رو فروکش کنی.
    امروز که مدرسه نرفتم نمی دونستم باید چی کار کنم.حداقل تو مدرسه چهارتا می زدیم تو سر هم جیغ می
    زدیم.شیطنت می کردیم ولی خونه این کارا مزه نمیده.
    مدرسه راهنمایی هم خوبی هایی دارد اینکه همه دوست دارند جلف بازی در بیارند.جلب توجه.از عشق
    زمینی حرف زدن و تاکید معلم ها برای این دوران و تیکه های بچه ها
    چقدر حرف دارم.وقتی میام شروع به نوشتن می کنم دستم دیگه نمیتونه جدا بشه الآن هم مامان خانوم داره میگه بیا شام اما من نمی تونم.
    دیگر برایتان از اتفاقات بگویم از اینکه من فردا عازم سفرم و شاید نتونم حالا حالاها آپ کنم.
    و دیگه اینکه تلفنی با امام رضا حرف زدم.حنانه جون مشهد بودند لطف کردن از اونجا برامون زنگیدن و از این بابت خیلی ازش ممنونم ولی نمی تونم یه چیز رو انکار کنم اینکه وقتی صدای دعا می اومد از مشهد.داشتم از حسودی می مردم.خوش به حالش عید پیش امام رضا بودند
    دوست دارم وقتی بر می گردم اینجا پر از نظر باشه.





  • برچسب آخر, سال, نود و دو, مسافرت, عشق, تنها, کثافت,
    نظر چهارشنبه 1392/12/28 چهارشنبه 1392/12/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    یعنی چی میتونه باشه؟

    بکلیک

  • برچسب کلیک, چی, میتونه, یعنی, ؟؟؟؟؟,
    نظر چهارشنبه 1392/12/28 چهارشنبه 1392/12/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    مدرسه ها تعطیله و من کلی حرف ها دارم که برا ریحانه جونم بگم.حرف هایی که تلفنی نمیشه زد.خودش میدونه چیا رو میگم.اگه یه جای خلوت گیر اوردم بهش میگم.



  • برچسب حرف, دخمل, خلوت,
    نظر چهارشنبه 1392/12/28 چهارشنبه 1392/12/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اوه اوه.
    این دختره اعصابش کلا ماشین حسابه


     
  • برچسب اعصاب, ماشین حساب, دختر, پسر, کتک,
    نظر سه شنبه 1392/12/27 سه شنبه 1392/12/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این چند روز کم حرف می زنم و فقط می شنوم.بیشتر اشک می ریزم
    برای فهمیدن بعضی مسائل بایدبزرگ شوی.برای بعضی مسائل باید عاشق شوی.
    اما برای بعضی چیزها تنها لازم است دخترک باشی.
    هر چقدر محکم باشی اما وقتی جنسی که از تو قدرتمندتر است دستت را می گیرد مست می شوی!
    هرچقدر بزرگ شده باشی.بازهم شب هایی هست که تا خود صبح گریه کنی و صبح باز هم بگویی خوبم.
    برای فهمیدن اینها فقط باید دخترک باشی!




    پی نوشت:این متن هیچ ربطی به زندگی خصوصیم نداشت!!!دیدم خوبه یه همچین چیزی بنویسم.حالا فکر نکنید خدایی نکرده من از اوناشم
  • برچسب باید, دخترک, درد, بفهمی,
    نظر سه شنبه 1392/12/27 سه شنبه 1392/12/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما پنج شنبه صبح حرکت می کنیم به سمت شهر زیبا و سر سبز ملایر.
    تا بتونیم سال تحویل رو کنار بابا بزرگ و خاله و دایی ها و دیگه دختر خاله جونم و دختر دایی جونام باشیم.
    من که همش دارم لحظه شماری می کنم.آخه شما ها که نمی دونید موقع سال تحویل کنار دختردایی و دختر خاله چقدر خوش می گذره!
    ما دخترایی که هم سنیم و شیطنت های خودمون داریم.البته داداشای من و داداش دختر خاله که از ما بزرگ ترند ما رو کلی اذیت می کنن.ولی باز هم خیلی حال میده.
    همین که ما حرفای خاک بر سری (می دونید چیه؟) می زنیم کلی حال میده!
    همین که سریع از سر سفره بلند میشیم و فرار می کنیم تا از جمع کردن سفره و ظرف شستن راحت بشیم و اولش آروم آروم و بعدش دِ بدو.
    و از اون طرف صدای مامانامون بلند میشه که مگه دستمون بهتون نرسه و ما هم می خندیم
    یا این که شبا این قدر اونجا شلوغه که ما مجبور میشیم در کنار سوسک ها در آشپزخونه بخوابیم.البته خیلی حال میده کلی هیجان داره.دیگه چه اتفاقایی می افته؟آهان

    مثلا ما میریم خرید با هم دیگه عید دیدنی.

    مامانامون رو اذیت می کنیم.
    یواشکی از جیب باباهای بیچاره پول کش می ریم.
    بعدش این بچه های دایی که همشون ریزه میزه می باشند هی از سر و کول ما بالا میرن.
    واااااااااااااااااای.من خعلی خوشحالم.خداجون
    ولی این وسط  یه قضیه ای وجود داره که اونم اینه:

    ما کلا شش نفریم که با کوثر جون فنقله  میشیم هفت نفر.حالا چطوری توی یه پژوی 405 جا بشیم؟
    به سختی!
    من و برادر کوچک(داداش حمید)جلو میشینیم.و مادر و برادر بزرگ(داداش میثم)و زن داداش (ریحانه جون)مامان و کوثر جوووووون عقب می شینند و آقای پدر هم که راننده هستند.



  • برچسب لحظه, سرسبز, ملایر, دخترخاله, دختر دایی, شیطونی, دختر,
    نظر سه شنبه 1392/12/27 سه شنبه 1392/12/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    به ما گفته شده بود که تا روز بیست و هشت اسفند قیافه معلم ها را تحمل کنیم و منت بر سرشان بنهانیم و برویم مدرسه و به درسشان گوش دهیم که خدا رو شکر ما رو از این امر معاف کردند.چرا؟چون که خیلی از بچه ها فردا می خوان برن مسافرت و به همین خاطر ما رو تعطیل کردن و در حالی که قبلا گفته بودند اگه فردا نیاید ازتون  دو نمره انظباط کم کنیم حرفشون رو تغییر دادن و گفتن اگه فردا بیاید ازتون دو نمره کم می کنیم.فهمیدین یانه؟(این قسمتش مبالغه بود)
    و خبر بعدی این که من برای اولین بار سر صف قرآن خوندم داشتم از استرس سکته می کردم.البته خیلی خب نبود چون اولین بارم بود.اما ایشالا درست میشه!




  • برچسب مدرسه, عید, قیافه, معلم, تحمل,
    نظر دوشنبه 1392/12/26 دوشنبه 1392/12/26 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    یه اتفاق خوشمل.کوثر جونم(دخترکی با نام آسمانی کوثر)برای اولین بار بهم گفت عمّه!
    این قدر خوش حال بودم که نمی دونید.همین طوری ماچش می کردم .
    حالا هر موقع می بینتم میگه عمّه

    وای باورم نمیشه.خیلی خوشحالم.خیلی

    البته کلمه هایی مثل مامان،بابا،به به،دَدَ،جوجو،اِشین(یعنی بشین)بیا و ..... اینا رو میگه منم کلی ذوق می کنم.
    شما نمی خواید تبریک بگید؟؟؟



  • برچسب کوثر, دخترک, عمه, تبریک,
    نظر دوشنبه 1392/12/26 دوشنبه 1392/12/26 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ابتدا عنوان را بخوانید

    به نام خدای هفت آسمان


    نوشتنیها تعطیل شد!

    خبر به همین راحتی اعلام می شود.مثل مرگ یک دوست،یک فامیل.
    شاید دل کندن از یک وبلاگ تقریبا سیصد پستی و کلی رد پا سخت باشد.مخصوصا برای منی که نمی توانم ننویسم.مخصوصا برای منی که چند وقتی بود دلش را به اینجا خوش کرده بود.اما چه کنم؟چه کند؟چه کنیم؟



    پی نوشت:همه اش الکی بود.من هیچ وقت اینجا را تعطیل نمی کنم.من عاشقِ این جام.این ها رو همین طوری نوشتم که یه کم بترسید.فقط دعوام نکنید.

  • برچسب دل کندن, سیصد, پست, رد پا,
    نظر یکشنبه 1392/12/25 یکشنبه 1392/12/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    نمی دانم چند سال دیگر دلم برای این دوران تنگ می شود؟برای این آشفتگی هایم؟دلم برای گریه های الکی ام تنگ می شود؟چند سال دیگر دلم برای خدایِ خوبم تنگ می شود؟چند سال دیگر مهلت دارم.....

    کمی آرام بگیر ای دلِ چندان شکسته.اگر درست و حسابی شکسته بودی،اکنون خدا در تو بود!!!


  • برچسب دل, شکسته, درست,
    نظر یکشنبه 1392/12/25 یکشنبه 1392/12/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    به نظرم کسی که کار امروزش را به فردا بیاندازد خَر است.خَر را درشت بخوانید.این به معنای اهانت به کسی نیست.تنها یک تذکر است



    پی نوشت:مجبور بودم این طور بنویسم
  • برچسب خر, هرکس, کار امروز,
    نظر یکشنبه 1392/12/25 یکشنبه 1392/12/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    هر وقت مادرم را می بینم.بغضم می گیرد.گریه ام می آید.البته غصه با غم فرق دارد.در غم کمی شوق است!نمی دانم.تا به حال نتوانسته ام دست مادر را ببوسم.از بس خجالتی ام مثل خود تو که این قدر خجالتی هستی.داشتم می گفتم که بارها نتوانستم دستش را ببوسم.اما در دلِ خودم هزاران بار احترامش کرده ام.هی تو ببین اگر خجالتی هستی حداقل پیش خودت احترامش کن.حداقل بغضت بگیرد وقتی می بینیش.احترامش کن.


  • برچسب مادر, احترامش, دست, بوس,
    نظر یکشنبه 1392/12/25 یکشنبه 1392/12/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دلِ خوشگلم.سلام
    می دانم که در این یک ماه کارهایی کردم که باعث شد اذیت شوی.کارهایی که مجبورم کردند به تو بگویم،نه!
    می دانم حسابی هوایی شده ای و من نمی گذارم پرواز کنی و هنوز هم پیش آن متن ها هستی که قیلی ویلی (اصطلاح من در آوردی بود) روی.فکر نمی کردم وابسته این متن های مسخره شوی.
    ببخشید اما مجبورم دوباره شرمنده ات بشم و بگویم.نه
    اما تو که هنوز با من دوستی!نه؟
    دلِ من همیشه مالِ خودم بمون.


  • برچسب دلِ عجیبم, هوایی شدی, نمی دونم, ببخشید, نه,
    نظر یکشنبه 1392/12/25 یکشنبه 1392/12/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    درباره این متن ها بارها برایتان گفته بودم.اما آنقدر برایم مهم است که نتوانم بی تفاوت از کنارش عبور کنم.
    این قدر خرابم کرده بودند که نمی توانستم از آن ها جدا شوم.اگر هم پیششان نبودم دلم ، مغزم،فکرم همه وجودم کنار آن متن ها نشسته بود..
    هر کاری می کنم ربطش می دهم سمت متن ها.دست خودم نیست.دلِ عجیب و غریبم هوایی شده است.



    پی نوشت: متاسفم که نمی توانم این چیزها را بگویم.رازی است بین ما چند نفر


  • برچسب دل, هوایی, متن, مهم, تفاوت,
    نظر یکشنبه 1392/12/25 یکشنبه 1392/12/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    دختر است هر چند قوی باشد
    اما دوست دارد بعضی مواقع به کسی تکیه کند
    شاید به پسر
    شاید به پدر
    اما من پدر را می خواهم
    هنوز هم میان دستان قدرتمند پدر گم می شوم
    هنوز هم خودم را برایش لوس می کنم
    هنوزهم به او تکیه می کنم
    عین یک کودک در شانه های تنومندش ...
    اشک هایم اجازه دیدن کیبورد را به من نمی دهد
    نه،من با دوست پسر آرام نمی شوم
    هنوز پدر برایم قدرتمندتر است
    پدرم هنوز هم قدرتمند ترین مرد دنیا است
    هنوز هم دیوونه وار عاشقشم



    پی نوشت:این متن رو خودم نوشتم البته با چاشنی اشک.همیشه هر وقت صحبت از پدر است نا خود آگاه اشکم در می آید
    پی نوشت پی نوشت:برادر بزرگ(داداش میثم)این روزها که پدر شده ای شوق و ذوقت را می توان از نگاهت خواند.امیدوارم پدر نمونه ای باشی
    پی نوشت پی نوشت پی نوشت:خواهر برای برادر صندوقچه اسرارش است...اگر خواهرک دو برادر  باشی می فهمی چه می گویم
  • برچسب خواهرک, دو برادر, پدر, دیوونه وار, عاشقم,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    من زاده مردادم

    اگر مرا میخواهی باید:

    با غرورم بخواهی

    باید با پیچیدگی ام بخواهی

    باید با صراحتم بخواهی

    من با بقیه متفاوتم

    اگر میخواهی مثل بقیه باشم

    برو دنبال همان بقیه

    آنکه درون من خفته است

    عشق است

    عشقی که منتظر است

    دست از پا خطا کنی تا

    تلخ ترین تلخ ها را به تو بچشاند

    پس اگر نمی توانی

    خاص بودنم را تحمل کنی

    به من نزدیک نشو...


  • برچسب مرداد, بقیه, عشق, شیر, نزدیک,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

  • نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    هی پسرکی که کار امروزت بازی کردن با دلِ دخترک است
    وقتی حرص می خورند
    احساس بزرگی به تو دست می دهد
    روزی پدر خواهی شد
    آن وقت اشک های دخترت
    کمرت را می شکند

    مواظب باش



  • برچسب اشک, دخترک, پسرک, کمرت,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    هر وقت دیدید که دخترکی سکوت کرده است
    حرف نمی زند
    برای اثبات حرفش تلاش نمی کند
    بفهم که آسیب دیده است


  • برچسب آسیب, دخترک, سکوت, تلاش,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    وقتی که دیگر احساس تمان شدن می کنم.
    احساس آب شدن
    به عکس های تو نگاه می کنم
    مرد بزرگ...




    پی نوشت:تعبیر خوبی است مرد بزرگ...
  • برچسب آقا, مرد بزرگ, عکس,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    شاید لازم باشد کمی زندگی را جدی تر بگیرم.این طور نمی توانم به هدفم برسم.
    باید کمی فکر کنم.تا بتوانم بعضی چیزها را به خودم بفهمانم.بعضی ارزش هایی که نباید فراموش شوند.



    پی نوشت:باز هم می گویم،اگر خبر بسته شدن نوشتنیها را شنیدید تعجب نکنید!
  • برچسب خبر, ارزش, فراموش, قانع,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    حالا که فکر می کنم هنوز هم حرف هایی دارم که به هیچ کس نگفته باشم.حرف هایی که این قدر افتضاح بودند که تا حالا جرئت نداشتم آنها را حتی در اینجا بنویسم.حتی تر در کاغذی برای خود ننوشته ام.
    حرف هایی که فقط بین  من و خدایم است.حرف هایی که حتی فکرش هم اوضاعم را آشفته می کند.
    پیش ترها متن هایی خواندم که این دلِ کوچک مرا هوایی کرده بود که مجبور شدم به دلم بگویم نه!
    و خودم را شرمنده این دلِ عجیب و غریبم بکنم.
    متن هایی که مو را بر بدن آدم سیخ می کرد.



    پی نوشت:عکس با موضوع مرتبط است.ربطش را فقط بعضی آدم هایِ خاص می دانند
  • برچسب متن, پیش ترها, حتی, دل,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    در پست های پیشین گفته بودم که می خواهم تصمیم های جدیدی بگیرم.اگر یک هو خبر بسته شدن نوشتنیها را شنیدید تعجب نکنید!


  • برچسب تعجب, خبر, نوشتنیها, بسته,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما دیروز رفتیم یه تولد خوشمل.
    تولد حنانه جوووووووووووون
    خیلی خوب بود .
    چون که همه ما چند تا دختر بودیم و هیچ بزرگتری(مامان،خواهرها و ....)اون جا نبود.در واقع یه مهمونی دخترونه ی دخترونه بود.
    و حنانه جوووون کلی تدارک دیده بود.برامون ناهار درست کرده بود

    الویه،

    کیک هم خودشون درست کرده بودن خیلی هم خوشگل و خوشمزه بود و به همراه چای خوردیمش

    حالا نوبت خوندن آهنگ تولد،تولد،تولدت مبارک بود و دست زدن و شمع فوت کردن و این جور چیزا

    بعد این ها همه خونه کلی به هم ریخته بود و ما به کمک هم یه کوچمولو مرتبش کردیم تا نوبت کادو ها شد.

    هوووووووووووووووووووووورا
     
    هفت نفر با هفت تا کادوی ناناز.(البته فراموش نشه کادو هانیه خانم خواهر حنانه جووووون)
    که ریحانه براش یه دونه پیشی ناناز پشمالو خریده بود.

    بشری هم یه تابلو.
    منم براش یه دونی مجسمه تزیینی خریده بودم.

    فاطمه امیری براش یه دونه تابلو سه تیکه ای که از بالا به پایین باز میشد و آینه هم داشت خرید.
    دیگه کی مونده

    زینب شاطر زاده براش یه دونه لباس خواب کادو آورده بود.

    و اما مهسا عباسی یه دخمل گرفته بود با موهای فرفری
    حالا کادوی ناناز خواهر حنانه جووووووون(هانیه خانم)یه دختر بود قد بلند که نامه دستش بود و خیلی خوشمل بود.
    خلاصه اون روز یکی از بهترین تولدهایی بود که رفته بودم.
    باز هم میگم:حنانه جووووووووووووون تولدت مــبآرک



  • برچسب تولد, دخمر, دخترونه, خوش گذشت, حنانه,
    نظر جمعه 1392/12/23 جمعه 1392/12/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)
    تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5