تبلیغات
نوشتـنــــــــــےهـا - مطالب خرداد 1393
  • می‌بخشید!
    نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌است.
    نوشته‌های به هم ریخته، خواندنشان سخت است
    و از آن هم سخت‌تر، فهمیدنشان.
    اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی،
    خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
    _____________________________

    این جا نوشتنیها است و نوشته های من-آن هم از جنس شخصی اش-در آن ریخته می شود.لحظه های شخصی اش که گاه خوانندگان خود را نیز همراه با من تجربه می کنند.لحظه هایی که خواننده نیز گاه آن ها را تجربه کرده است یا دارد تجربه می کند.لحظه هایی به شدت شخصی و به شدت عمومی!برای همین هم هست که نمی توانم و نمی توانی دل از این جا بکشی .پس خودت را اذیت نکن!
    _____________________________
    اسمم فـ♥ـاطمه است
    همراه با نزول باران رحمت الهی به دنیا اومدم.
    بیست مرداد هزار و سیصد و هشتاد چشمانم را باز کردم و شدم تک دختر خانواده و آخرین نوه پدری!
    چادری هستم و به چادری بودنم افتخار می کنم.
    از هفت سالگی شروع کردم.یعنی در اصل شروعم کردند.
    دو برادر بزرگ که با هر دویشان فاصله سنی زیادی دارم.
    با یکی هفده سال و با دیگری چهارده سال.
    صدایشان می زنم داداش! (◕‿◕)
    که بعضی مواقع با هم قاطی می شوند و هر دو می گویند بله؟
    چهار جزء قرآن را حفظ هستم.❀
    هنوز بین چند راهی هستم برای رشته
    فلسفه...تاریخ...روانشناسی؟
    دوست دارم در کنار رشته ام کاری داشته باشم جدا از آن به نام نویسندگی
    .: می نویسم هر آن چه نوشتنی است :.
    fateme@ramezanali.ir

  • Home Email Profile Design
    cods

  • کــد مـوس

    AvaCode.69 ابزار رایگان وبلاگ

    ツکد فاویکن عاشقانهツ

    کد تغییر شکل موس وبلاگ
    Online User
  • اخرین مطلب ارسالی
    نوشتـنــــــــــےهـا - مطالب خرداد 1393
    باید راه بیفتیم...در زمین متوقف شده ایم، و تا آخر هم همین طور است...

    این فاطمه ای که خیلی ها می گویند به به و این ها که چه قدر خوب می نویسی همین فاطمه بعضی وقت ها بد می شود خیلی بد...از آن دخترهای لوس و غرغرو که تحملشان یک ثانیهـ هم مشکل است.
    از همان دخترهایی که اگر زندگی بر وفقِ مرادشان نگذرد به زمین و زمان و کهکشان و اینکه چرا تابلوی این کوچه کج است و چرا گاهی وقت ها چه قدر زود دیر می شود هم گیر می دهد
    ...آری...این فاطمه بعضی وقت ها از این دخترهای لوسِ مسخره می شود که مادرش از اینکه بعد از چهارده سال او را به دنیا آورده است پشیمان می شود.
    من از همان دخترهای مسخره هستم که اگر یک روز یک اتفاقِ خوب نیفتد به مورچه و زنبور و حتی تر اینکه این جوراب به فِلان شلوار برادر نمیاید و حتما همین الآن باید جورابت را عوض کنی
    ...از همان دخترهایی که اگر سرِ سفره به او ته دیگ نرسد...این قدر جیغ و داد میکند تا بالاخره یک نفر از اعضای خانواده از ته دیگش بگذرد و بدهدش به فاطمه.
    من از همان آدم هایی هستم که بعضی وقت ها خیلی بد می شوم
    ...با خودم و زندگی ام و زمان و عالم لج میکنم...این قدر لج میکنم تا اینکه چند بار برای خودم توضیح بدهم که حق با طرفِ مقابلت است و تو رسما آن وسط زِر میزدی.
    من بعضی وقت ها از آن دخترهای لجباز و غُد و یک دنده می شوم که هر روز صبح از دنده چپ بلند می شود.





    +من همین الــــآن ،دقیقا همین الآنِ الآن؛به این پی بردم که همه دهـهـ هشتادی ها غر غرو هستند!
    اصولا در خانواده ما تنها کسیــ که به زمین و زمان غُر میزند من می باشم  :|
  • نظر جمعه 1393/03/30 جمعه 1393/03/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    از دیروز ساعت های یازده صبح دل درد شدید گرفتم و موقع ناهار هم اشتها نداشتم تا اینکه بعد از ظهر رفتم دکتر،دکتره گفت:تو پنجمین مریضی هستی که همین مریضی رو داری...مریضی مریضی جدیده ممکنه تا یک هفته حالت تهوع داشته باشی و دل درد...از اون طرف هم داداشم رگ کمرش گرفته اصلا نمیتونه تکون بخوره...خلاصه من امروز صبح بلند شدم نماز بخونم که وضو که گرفتم اومدم از درِ دستشویی بیام بیرون که یه هو کل دنیا دورِ سرم چرخید و همونجا دراز به دراز افتادم...یعنی واقعا یه لحظه حس کردم واقعا بیهوش شدم...مامانم هم که صدای افتادنم رو شنیده بود تند تند اومد گفت:فاطمه...فاطمه...چی شده؟!؟!
    منم سریع پاشدم
    ...تازه دیشبم خونمون مناجات شعبانیهــ بود،دوستای داداشم اومده بودند...خدا رو شکر اون موقع دل دردم خوب بود،اما الــآن دوبارهـ دل دردِ شدید دارمــــ .
    تازـــه یه چیزیــ بگم؛داداشم که رگ کمرش گرفته
    ...ما یه پماد داریم...ترکیب موم و عسله خیلی خوبه...رفتم اونو بیارم که مامانم بزنه برای کمر داداشم...مامانم زد و اینا...تقریبا یک ساعت گذشت...مامانم رفت تو انباریمون یه هویی گفت:فاطمه،بیا ببینم تو که این پماد رو اشتباه دادی ...اشتباهی واکس دادی که:دی
    آخه واکس مخصوص کفش داداشم جاش دقیقا مثل اون پماده است
    ...خلاصه داداشم هنوز بوی واکس میده:دی

  • نظر جمعه 1393/03/30 جمعه 1393/03/30 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    اینکه من این چند وقت سعیـــ میکنم خوب باشم نشانه خوبی است؛نه؟!؟!
    این عکس را گذاشتم روی صفحه دسک تاپم تا هر وقت بهش نگاه میکنم  "سعی
    "کنم لبخند بزنم(قضیه آنهایی که خواهر دارند خوشگل ترند را که فراموش نکرده اید؟).


    بعدا نوشت:بعضی انسان ها خودشان بساط اینکه بزنی توی گوششان را فراهم میکنند...بیشتر از این نمی توانم توضیح دهم...نپرسین پلیز
  • نظر پنجشنبه 1393/03/29 پنجشنبه 1393/03/29 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم به تنهایی عادت کردم...تنهایی غول نبود،شاخ نداشت،من را نمیخورد فقط شبیه نشستن کنار یک پیرمرد خسته با صورت چروکیده بود که زیاد خوشایند نبود اما ضرر هم نداشت
    ...خیلی زود به مدرســه جدید با آدم های جدید عادت کردم...میدانید تازگی ها به یک کشف بزرگ رسیدم شاید خیلی بزرگ نباشد اما اهمیتش زیاد است این را فهمیده ام که همین یک سال پیش چقدر بچه بودم یا اینکه شاید در این یکسال من زیادی برگ شده ام...آن قدر بزرگ که حتی یک ساعت که هیچ حتی اگر یک روز هم اس ام اس ندهی گریـــه ام نمی گیرد...دارم به این فکر میکنم که شاید تعریف من درست نبوده یا شاید اصلا من یک اشتباه بزرگ بودم...
    باید بروم وقتم را با کتاب ها و داستان هایی که دارند سعیـــ می کنند جای خالی تو را بگیرند و خوب هم کارشان را انجام می دهند پر کنم...باید بروم و به امید اینکه سالِ بعد بر می گردی همان شیطنت های دخترانه خودم را بکنم...باید با هزار دوز و کلک معلم ریاضی مان را مجبور کنم کـــــــه به دلیل فلان و بهمان از ما امتحان نگیرد...باید مثلِ امسال سرِ معلم ها را کلـــــاه بگذارم
    امسال در کل خوب بود
    ...از خیلی آدم های اطرافم شنیده بودم که راهنمایی دوره بدی است...اما نبود...فقط شیطونی داشت...فقط یک جورهایـــــ با سال های قبل فرق داشت...
    فرقش این بود کـــــه می توانستیم به معلم علوم بگوییم که معلم پرورشی کارمان دارد و بعدش معلم پرورشی را التماس که بیایید و بگویید شما ما را کار داشتـــــه اید و ما کلاس را بپیچانیم
    میدانید امسـال یکی از سال هایی بود که دوستش داشتم
    ...چرایش را نمی دانم؟
    فقط این را میدانم که امسال یک جور خاص بود و متفاوت
    ...یادتان هست در پست هایی که بین سال مینوشتم چه شیطنت هایــــــ کرده بودیم...مثلا رفته بودم به بچه خرخون کلاسمان گفته بودم :میدانی خانوم "ب"بچه های خوب کلاس بچه های بدی هستند که هنوز کشف نشده اند و او نیز تایید کرد و گقت:معلوم است خودت این کاره ای(!!!!!!) و من نیز برایش از کارهایی که می کنم گفتم و او هنوز در بهت (با ب ضمه دار)مانده بود که چطور میشود که یکی دقیقا همان رفتارهایی را بکند که او نیز انجام میدهد...جالب است دیگر نه؟
    بگذارید از آن روزهایی برایتان بگویم که اگر حالمان را میپرسیدند میگفتیم
    "از حال ما اگر بپرسید خوبیم"و با هزار و اندی بدبختی معلم را برای نخواندن درسمان قانع میکردیم...میدانید همه این ها را گفتم تا برسم به این جمله که :امسال یک سالِ متفاوت بود؛خیلیـــــــ  خیلـــــــ متفاوت




    +انگار دارد در خانه ما یک اتفاق خوب می افتد
    ...هر موقع صلاح دیدم همین جا اعلام میکنم
    +این پست را یک نفر پیشنهاد داد که به عنوان شیرینی کارنامه ام بنویسم؛نمی دانم خوب نوشتم یا نه...اما شما خودتان به بزرگی تان ببخشید ...نپرسید چه کسی لطفا
    +قسمت هایی برگرفته از قلم بافی های یک نیکولای آبی
  • نظر چهارشنبه 1393/03/28 چهارشنبه 1393/03/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما دیروز همگی نشسته بودیم و در حال صحبت با پدر بزرگ محترمه که یک هو دایی مان که پدر بزرگمان را به مشهد برده بود آمد خانه و با دستان پر البتهــ.
    اومدند و برای ما سوغاتی آوردند و ما هم نیز در حال ذوق مرگ بودن بودیم...عکس کیفیــ که پدر بزرگم برام خریده:کـــلــیکـــ
    این هم از لوستر جدید آشپزخانه :دی  :کـــلــیکـــ
     


    +برید ادامه کارنامه درخشانمو ببینید表現 のデコメ絵文字
  • ادامه مطلب
  • برچسب کارنامه, معدل, بیست, زهرا, دایی, سوغاتی, لوستر,
    نظر چهارشنبه 1393/03/28 چهارشنبه 1393/03/28 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    +هیچ چیز بیشتر از آب دوغ خیار در کنار خانواده نمیچسپهـــ  کـــلــیکـــ



    +این عروسک اسمش "عمو پیری"،بچه ها عمو پیری،عمو پیری بچه ها :دی   کـــلــیکـــ
  • نظر سه شنبه 1393/03/27 سه شنبه 1393/03/27 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)


    آنهایی که خواهر دارند خوشگل ترند !

     از حمام که در آمدم موهایم هنوز خیس بود. برای اینکه بعد از خشک شدن فرفری نشود یا گره نخورد همانطور خیس خیس شانه شان کردم و فرق کج باز کردم و بعد که خواستم بروم دنبال کارم یکهو چشمم به آینه افتاد . تقریبا 5 سال بود که قیافه ام همینطوری دلم گذاشت !

    بیشتر که به آینه نگاه کردم یک جوری شدم. یک تیشرت نارنجی نسبتا آزاد تن بود با یک شلوار آبی . حتی تیپم هم فرق چندانی با 5 سال قبل نکرده بود. فوق فوق فوقش آن وقت ها تیشرت بنفش می پوشیدم با شلوار سرمه ای !هیکلم هم حتی فرق زیادی نداشت با آن وقت ها!

    رفتم جلوی تلویزیون لم دادم و به قیافه و هیکل دخترهای توی تلویزیون زل زدم و عین احمق ها به این فکر کردم که چرا من شبیه آنها نیستم. هی فکر کردم. هی به مغزم فشار آوردم. هی سلول های آبی مخ ام را سوزاندم. تا بالاخره علتش را فهمیدم : من خواهر نداشتم!

    آره علتش دقیقا همین بود . من خواهر نداشتم. یک برادر بزرگتر داشتم و با اینکه برادرم را بیش از حد دوست داشتم اما هیچ وقت نتوانستم خیلی چیزهارا تجربه کنم. من هیچ وقت توی خانه آستین حلقه ای نپوشیده بودم. هیچ وقت حتی لباس های خیلی تنگ و یقه باز نپوشیده بودم. از آخرین باری که شلوارک پایم کرده بودم چندین سال می گذشت و شاید برای همین بود که هیکلم هیچ فرقی با سال های قبل نکرده بود. چون همیشه خودم را با همین لباس های آزاد و بلند دیده بودم و گوشت های اضافه پهلو هایم به چشمم نیامده بود.

    من خواهر نداشتم. هیچ وقت هیچ کس توی خانه به من نگفته بود " بیا آهنگ بذاریم برقصیم". هیچ وقت هیچ کس از من نخواسته بود لباس های آبی ام را برای مهمانی هم کلاسی اش قرض بگیرد و برای همین بود که من شاید فقط سالی یک بار آن هم برای تمیز کردن کمد به لباس های خوشگل مهمانی ام سر می زدم. من هیچ وقت خواهری نداشتم که پیشنهاد بدهد همه کفش های پاشنه بلدمان را بریزیم بیرون و با هم "کت واکینگ" تمرین کنیم و هر هر بخندیم و انقدر بالا پایین یپریم که چند هزار کیلو کالری بسوزانیم.

    من خواهر نداشتم. هیچ وقت هیچ کس الگویم نبوده که ببینم چطور آرایش می کند. هیچ کس به من نگفته که " عزیزم دستتو بذار اینجا و بعد فرچه خط چشم رو یهو بکش این طرف!" هیچ وقت هیچ کس به من نگفته "اگه موهاتو بدی بالا بیشتر بهت میاد" هیچ کس نخواسته موهایم را ببافد، یک مدل جدید به قیافه ام بدهد ،بعد لپ هایم را بکشد و بگوید " تو هم عین من خوشگلیا " و بلند قهقهه بزند .

    من همیشه همین بودم. خواهر نداشته ام و با این که عاشق برادرم بوده ام همیشه ، اما فکر می کنم اگر یک مونث جوان توی خانه مان داشتیم الان خیلی خوشگل تر و خوش هیکل تر از اینی که هستم بودم. شاید حتی خیلی شادتر...!


    +منبع:قلم بافی های یک نیکولای آبی
    +من نیز خواهر ندارم و همچین عقیده ای دارم...شما نیز؟


  • نظر دوشنبه 1393/03/26 دوشنبه 1393/03/26 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    الـــان داشتم به این جمله فکر میکردم:(خود زن ها هم باورشان شده که زن یعنی یک موجود ضعیف و بیش از حد احساساتی که با کوچک ترین حرکتی گریه اش میگیرد و معتقدم این دید جامعه است که روی خود زن ها هم تاثیر گذاشته ؛یعنی غمگین بودن تبدیل به راهی برای اثبات زن بودن شده است)این جمله را از مصاحبه لینک زن با نیکولا خواندم با این که چند وقت از خواندنش می گذرد اما من هنوز هم درگیر این جمله ام که چه قدر قشنگ تعبیر شده...خود زن ها هم این را باور کردند که یک زن اگر سر هر مسئله ای گریه نکند دیگر زن نیست و این دید را جامعه داده است ، این جمله را که خوانم دلم نیامد که اینجا ننویسم...دلم نیامد این جمله قشنگ در اینجا ثبت نشود...غمگین بودن تبدیل به راهی برای اثبات زن بودن شده است


    +عنوان برداشته شده از متن مصاحبه می باشد
    +من نمیدونم این کیه که مرتب نصفه شب،صبح،ظهر تو وب من آنلاینه؟

  • برچسب زن, غمگین, اثبات, راهی, نیکولا, لینک زن,
    نظر دوشنبه 1393/03/26 دوشنبه 1393/03/26 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)


    من نمی دانم چرا مردم فکر می کنند که وقتی کسی می نشیند یک گوشه و گریه می کندحتما باید یک اتفاق شوم افتاده باشد تا یک نفر گریه کند...من به نظرم اگر کسی می نشیند و گریه می کند باید تو هم بنشینی و نه اینکه دلداریش بدهی باید بیشتر کاری کنی که گریه کند...من این را می گویم چون خودم شخصا وقتی گریه می کنم تازه می توانم درست فکر کنم...تازه مغزم شروع به کار می کند...امروز من گریه کردم...و این نشان دهنده یک اتفاق نَحس نبود بلکه نشان دهنده احساس بود و نه چیز دیگری...نشان دهنده دل تنگی بود...فقط همین...الـــــان هم یک عدد فاطمه با چشم های قرمز ولی ســـــــــرحال اینجا نشسته است


  • نظر یکشنبه 1393/03/25 یکشنبه 1393/03/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی آدم ها "نمی خواهند"درک کنند که دختـــــــــرها نیز روزیـ بزرگ می شوند



    +دقت کنید که نمی خواهند با نمی توانند فرق می کند
    +بیشتر از این نمی توانم توضیح دهم؛این را فقط یک نفر خاص از فامیل هایمان می داند.
    +بعضیـ آدم ها نفهم تر از آنچه که فکر می کنند هستند،خیلی نفهم تر
    +ربط عکس را نیز فقط آن یک نفر می داند
  • برچسب دختر, نفهم, آٔم,
    نظر یکشنبه 1393/03/25 یکشنبه 1393/03/25 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ایــــــن  پست را پیشتر ها برادر بزرگ نوشته بود درباره همسایه مان...همین همسایهـ ای که دیروز مقامش از شهید زنده تغییر داده شد به شهید...همان کسی که امروز مردم برای از دست دادنش اشک ریختند...چندین سال بود که مریض بود...اما دوسال بود که از سرِ شیمیایی های درون جنگ سرطان گرفته بود...سرطان حنجره...خانمش حالا تنها است...پست برادر را که بخوانید خیلیــ خیلیــ چیزها را می فهمید...چندی پیش به دیدنش رفته بودیم و من برایش چای بردم و مانند همیشهـ با وجودِ مریضی خوش برخورد بود...امروز تشییع جنازه اش بود اما من بنا بر دلایل شخصی نتوانستم بروم اما همهـ می گویند مراسمش خیلیــ با شکوـه بود...خیلیــ




    +عنوان پست از همان پست برادر بزرگ برداشته شده است.


  • برچسب شهید حاج عباس مهرابی, شیمیایی, سرطان,
    نظر شنبه 1393/03/24 شنبه 1393/03/24 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی روزها میتونند مسخره باشند...خیلی مسخره...ایش حتا!

    +درد و دل با پدر خیلیـ خوب می باشد مخصوصا اینکه حین حرف زدن گریه کنیــ  (دیروز این کار را کردم)

    +پریروز با حنانه خیلیـ خندییم اما انگار بدنم آب زیادی آورده،سرِ چیزایـ مسخره گریهـ میکنم...تا کسیـ یه چیزیـ بهم میگه نمیتونم تحمل کنم...اشکم در میاد...هر موقع اینا رو میگم یاد معلم تفکر و سبک زندگیمون میفتم که همیشهـ می گفت:(این اخلـــاقا اقتضای سنتونه که فقط و فقط خودتون میتونید به خودتون کمک کنید)

    +امشب میرم مهمونیـ اما از همین الآن میدونم بهم خوش نمیگذره

    +باید برم کلاس بسکتبال ثبت نام کنم
    ...یه معلم سرسخت میتونه خوبش کنه








  • نظر جمعه 1393/03/23 جمعه 1393/03/23 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    ما رفتیم پارک بانوان...من ساعت هفت و نیم حدودا راه افتادم رفتم اونجا فقط پنج نفر بودیم و کم کم همه اومدند و ما سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی پارک بانوان،البته چون بشری نبود من تنها بودم اما تونستم با بچه های دبیرستانیــــ رابطه خوبیـ پیدا کنم気持ち のデコメ絵文字
    رفتیم اونجا و به سختی یه جای خوب پیدا کردیم و اولش یه کم نشستیم و بعدش وسطی بازی کردیم可愛い のデコメ絵文字 (タイトルなし) のデコメ絵文字 *女の子* のデコメ絵文字 *女の子* のデコメ絵文字 *女の子* のデコメ絵文字 *女の子* のデコメ絵文字...ما از طرف کلاس قرآنمون رفتهـ بودیم و داشتیم رد میشدیم که یه هو دیدیم یه جمع بیست و خورده ای دارن میزنن و میرقصن با آهنگ غیر مجااااااز
    معلممون رفت چهارتا حرف بهشون زد表現 のデコメ絵文字  ولی اونا توجهیـ نکردند...دقیقا اونا کنار ما نشسته بودند :دی
    موقع اذان یکی از بچه ها اذان داد(البته بلنداااااا)همهــ اونا برگشتهـ بودند و به ما نگاه می کردند ما هم همه سرِ اذان با هم دیگه نماز خوندیم اونا هم همینطوری کُپ کرده بودند
    http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif...بعدش ما همهـ بچهـ ها نشسته بودیم تو آلاچیق و معلم ها تو یهـ آلاچیق دیگـــهـ ...یه هو دوباره اونا شروع کردند به رقصـ ...یکی از بچه دبیرستانیـ هامون پاشد گفت خانم فلانی(و اسم معلممون رو گفت)بریم ارشاد :دی(タイトルなし) のデコメ絵文字...خودش م شالش رو آورد تا روی ابروش و ما هم همه پخش زمین بودیم از خنده...معلممون هم نمیتونست جلو خنده اش رو بگیره...بعد دوباره داشتیم با هم دیگه میحرفیدیم که چندتا دختر خودشون رو شبیه پسرا کرده بودندひげ男爵(笑) のデコメ絵文字...یعنی موها،لباس ها،همه چیزشون...داشتند رد میشدند که یه هو همون دختره (که میخواست ارشاد کنه :دی) بلند گفت:حیف که بچه تو جمعمون هست وگرنه چهارتا فحش و ادامه نداد که یه هو یکی از اون دخترا که خودش رو شبیهـ پسرا کرده بود برگشت و این دختره گفت:به خدا با جمع خودمون بودم،منو نخور゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字...ما هم خدایی ترسیده بودیم...بعد دوثانیه همه پُقی زدیم زیرِ خنده.
    بعدش یکی از همون دخترا که خودشو شبیهِ پسرا کرده بود خیلی قد بلند بود و درشت با یه دختره که خیلیـ لامصب خوشگل بود و از اون ریزتر بود هم دیگه رو بغل کرده بودند و وایستاده بودند
    ...ما هم داشتیم با بُهت اونا رو نگاه میکردیم یه هو یکی از بچه ها گفت:فیلم هندیه゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字
    ما هم همینجوری در حال خنده بودیم.゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字
    آخرش هم رفتیم دوباره با معلممون وسطی و استپ هوایی و والیبال بازی کردیمـ...دیگه موقع رفتن بود که ما همه چادر و روسری پوشیده بودیم و داشتیم میرفتیم که خانومای بیـ حجاب با بُهت ما رو نگاه میکردن و بچه ها هم جوابشون رو با یه لبخند ملیح میدادند...اینو از معلممون یاد گرفتیم...خلاصه خیلی حال داد(タイトルなし) のデコメ絵文字
  • برچسب پارک بانوان, رقص, آهنگ, غیرمجاز, معلم, قرآن, اذان,
    نظر پنجشنبه 1393/03/22 پنجشنبه 1393/03/22 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
  • نظر چهارشنبه 1393/03/21 چهارشنبه 1393/03/21 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)


    ما امروز امتحان آخر رو دادیم و تموم شد،راحت شدیم و به همین مناسبت رفتیم استخـــــر(من و حنانه کشاورز،حنانه شکیبی مهر،ریحانه)気持ち のデコメ絵文字اونجا تو استخر خیلی خوب بود و اما بعدش ریحانه اومدن دنبالش و رفت و نتونستیم عکس بگیریم باهاش :(
    اما ما سه تا عوضش کلیــــــ عکس گرفتیم.
    顔文字(///∇///) のデコメ絵文字
    ما سه تا فلافل خوردیم،آلوچه خوردیم
    顔文字 のデコメ絵文字
    امروز با کلیــ عکس خوشگل اومدم

    این کفش حنانه شکیبی مهر می باشد
    کـــلــیکـــ
    اینم شیرینی و گلی که به مناسبتـ نیمهـ شعبآن به بابام دادند 
    کـــلــیکـــ
    اینم کفش من و حنانه کشاورز و حنانه شکیبیـ مهر می باشد،اگه گفتید کدوم مال منـهـ؟ 
    کـــلــیکـــ


    +ادامه اش تو مطلب رمزداره رمز رو هم که همه دارید!هرکس نداره بگـهـ :)))
    +چهــآرشنبه کارنامه درخشانمون رو میدن :|
  • برچسب ما, کفش, اسپرت, استخر, ریحانه, حنانه,
    نظر چهارشنبه 1393/03/21 چهارشنبه 1393/03/21 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی آدم ها فقط برای درد و دل کردن آفریده شده اند.مثلا همین حنانه شکیبی مهر خودمان،در هنگام ناراحتیـ بچه ها خوب دلداری می دهد،بارها شده است که راحت برایش درد و دل کرده ام و آرامم کرده است...الـــــان یه لحــــظــهـ یادِش کردم...

    +وب حنانه شکیبی مهر با نام رویای سیمی در لینک هایم قابل دسترسی است
    +دلم یک عدد اتفاق جدید می خواهد...دل است دیگر!
    +هنوز هم آهنگ آرامــشـ بهنام صفویــ را دوست دارمـ .(باهاش خاطره دارمـ)
    +چشات آرامشی داره ...که تو چشمای هیچ کی نیست
    +کسیــــ کتاب  جدید دارد به من پیشنهاد دهد؟
    +قرار شد برم اردو :)
    +ادامه مطلب رو ببینید


  • ادامه مطلب
  • نظر سه شنبه 1393/03/20 سه شنبه 1393/03/20 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    امروز معلوم میشهـ که پنج شنبه میرم اردو پارک بانـــــوان یا نه!
    خواهش میکنمـ دعا کنید برم!
    چـــــون اون دفعه که خیلی خوش گذشت...خیلی دوست دارم ایـــن دفعهــ هم برم
    ...با بچـهـ های کلاس قــــــرآن...همه پایهــ...اون دفعه این قدر وسطی بازی کردیم که تو ماشین در راه برگشت همهــ بدون استثــناء خــــــوآب بودن...

    +امروز معلوم میشه که بریم یا نه...محتاج دعـــــــا...حسابیــ یه جا رو لازم دارم کهـ هیجـــــــــانم تخلیهـ بشهـ
    +رمز رو که همهـ دارید اما بعضی رمزها جاشون با هم عوض شده :)
    +نیـــــــآزمند اتفاق برایـ افتادن هستیم  :|
    +منبع:روانشناس روانی آینده


  • برچسب میریم, نمیریم, اردو, پارک بانوان, قرآن,
    نظر سه شنبه 1393/03/20 سه شنبه 1393/03/20 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)



    امروز بعد از مدت ها بی دغدغه خندیدم...دلم حسابی برای حرفامون تنگ شده بود...چند وقت بود که همش حرفامون تو حول امتحان می چرخید اما امروز دوباره رفتیم بین حرفای دخترونه...و دویدن و دنبال هم کردن و جیغ زدن...دلم حسابی حرف می خواست...همش امتحان،خسته ام دیگه...اگه بگم دلم برا حنانه کشاورز تنگ نشده بود دروغ گفتم...دلم حتا برای فحش دادناش هم تنگ شده بود...امروز داشتم آهنگ مثل بچگی رو گوش می دادم...هر موقع این آهنگ رو گوش میکنم یاد قبلنا میفتم...یاد خاطراتِ گذشته...یادمه تو امتحان این آهنگ رو بردم مدرسه و همه با ـهم گوش دادیمش...همهـ می خواستن دانلودش کنن...


  • نظر دوشنبه 1393/03/19 دوشنبه 1393/03/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
  • نظر دوشنبه 1393/03/19 دوشنبه 1393/03/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    همه چیز از اونجا شروع شد که حنانه کشاورز منو ریحانه رو اذیت میکرد که قبلا هم برایتان گفته بودم گمان کنم!
    قرار شده بود که یه جوری رابطه مون رو باهاش کم کنیم اما موقعیتش پیش نمیومد.تا اینکه یه روز من غایب بودم ریحان زنگ زد و گفت:فاطمه راحت شدیم تموم شد.
    از فرداش دیگه خیلی صمیمی نبودیم،اما تو امتحانا چندباری ازم چند تا سوال درسی پرسیده بود.
    خدایی دل من و ریحانه برای مسخره بازی هاش تنگ شده بود.
    ریحانه گفت:الآن که قراره از اینجا برم نمیخوام از دست هم ناراحت باشیم و کلمات رو سبک و سنگین کردیم و ریحان رفت پیش حنانه و آروم زد رو شونش و گفت:حنانه یه لحظه میای؟
    حنانه عوض شده بود،دیگه چشم غره نرفت،آروم بود .ریحانه بردش تو آب خوری اومد حرف بزنه که بغضش ترکید و حنانه دست ریحانه رو گرفت و با لحن مخصوص خودش گفت:ریـــــــــــحآنه!
    و ریحانه همه چیز رو گفت و هم دیگه رو بغل کردند و دیدم ریحانه با چشای اشکی اومد و گفت:باهاش دوست شدم    :)
    داشتیم میرفتیم سرِ جلسه که منم دیدمش و سلام کردم.انگار از هم خجالت میکشیدیم...اینطوری شد که بهش گفتم:نمیتونم تو چشات نگاه کنم.یک ماهه چشات رو ندیدم...یه هو بغلم کرد و گفت:فاطمه من همون حنانه ام و خندیدیم و رفتیم سرِ امتحان...بعد امتحان دوباره همون سه تا دوستی بودیم که یه مدت ریحانه میگفت:حنانه خیلی دخترِ بدیه!
    اما امروز تو راه برگشت ریحانه کلی درد و دل کردو گفت:فاطمه دلم حسابی برا حنانه تنگ شده بود.
    حنانه خیلی دختر خوبیه :|
    خلاصه ریحانه کلی حرف زد.نزدیک نیم ساعت درد و دل کردیم و اون از رفتن گفت و من نیز فقط میتونستم گوش کنم.
    بهش گفتم ریحانه از خدا بخـــــــــــواه،تنها کسی که میتونه کمکت کنه خدا.
    و اینطوری بود که ما با حنانه دوست شدیم . . .  :)

    +آهنگ آرامش بهنام صفوی رو خیلیـــ دوست دارم
    +تو پست رمزدار عکس حـنانه رو گذاشتم :|
  • نظر دوشنبه 1393/03/19 دوشنبه 1393/03/19 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
  • نظر یکشنبه 1393/03/18 یکشنبه 1393/03/18 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    امروز من به همراه کوثر جون و مامانم رفتیم تولد دختردایی ام.رفتیم اونجا و دیدیم که نصف بادکنکاشون سوراخه :|
    منم پاشدم رفتم براشون بادکنک خریدم و وقتی به فــروشند ـهـ گفتم که سه تاش سوراخ بوده،به جای اونا سهـ تا مجانی داد بهمــ :دی
    منم اومدم و میخواستیم دیگه جشن بگیریم...کیکش شکل گیتار بود و منم براش کادوهاش رو چیدم(بلهــ دیگه یه دختر عمه که اینجا بیشتــر نداره)من براش یه دمپایی برده بودم،مامانم یه بازی بود باید ماهی میگرفتی،خاله اش و مامان بزرگش پــــــول دادند ،مامان و باباش هم بازی هزار ســازه ( کـــلــیکـــ)
    عکس هم زیاد گرفتم،اما دایی ام به خاطر موقعیت کاریش نباید عکسی از خانواده و یا خودش تو اینترنت باشه و به همین دلیل از گذاشتن عکس معذوریـــم !
    البته فقط اینا نبود که!!!فاطمه(دختر داییــ ام که تولدشــ بود امروز)و محمد مـــهــدیــ (پسر خالــهـ اش)جیغ و داد میکردند و دعـ ـ ـ ـوا...اصلا یه بَلبَشوییــ بوداااااا


  • برچسب تولد او, هزارسازه, عمه, خاله, مامان بزرگ,
    نظر یکشنبه 1393/03/18 یکشنبه 1393/03/18 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    بعضی حرف ها را نمی توان عادی گفت...
    باید دست مخاطبت را بگیری و بیاری اش توی یک کافی شاپ ،صندلی اش را برایش بکشی عقب تا بنشیند و دوتا قهوه  سفارش بدهیــ و خودت نیز بنشینی
    ...دستانشـ را در دستانت بگیری و در چشمانش زُل بزنی و بگوییــ هر آنچهـ که می خواهیــ بگویی...و کمی اشک چاشنیــ اشـ  کنیــ ...قهوـهـ را بخوری و باز بــگویــ تا آن قدر که از هوشــ برویـ...بعضی حرف ها را باید رودر رو گفت...باید در چشمان مخاطبت زُل بزنیـ  .





    +داریم میریم تولد دختردایی هشت ساله ام (فاطمه خانم) :دی


  • برچسب تولد, قهوه, حرف, زل, مخاطب,
    نظر یکشنبه 1393/03/18 یکشنبه 1393/03/18 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    گاهی تمام شدن یک روز بیشتر از یک روز طول میکشد حتا  :|

    +منبع:دنیای صورتی من

    +تا حالا شده یه بغض مسخره بیاد بشینه تو گلوتون و حـــــــالت تهوع بهتون دست بده ؟ من امروز اینجوری شدم :\

    +فقط دوتا ـامتحان دیگــهـ مونده :)

    +امروز لــاک خریدم :دی 

    +دلم شدیدا یک مسافرت درست و حســــآبی میخواد

    +بعضی وقت ها باید زنـــدگیــ را ســخت گــرفـ ـ ـ ـت

    +امروز امتحان عـــــربی داشتم،ایشـــآلا بیست میشم  :))))  

    +دِلَــــم کفش آل اسـ ـ ـ ـ ـتآر میخواد  :| 


    بعدا نوشت:


    +فردا میرم تولد دختر دایی هشت سالم :|


    +امروز با ریحان و حنا و بشری یه شعر سرودیم :دی
  • برچسب همه چیز, کفش, آل استار, عربی, امتحان,
    نظر شنبه 1393/03/17 شنبه 1393/03/17 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)

    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
  • نظر جمعه 1393/03/16 جمعه 1393/03/16 فـاطمــهـ (نوشتنےهـا)
    تعداد کل صفحات : 3 1 2 3